Press "Enter" to skip to content

Posts published in “هنرهای تجسمی”

کات! صفحه‌ی بعدی…

0

متني از "آیلین بختی" نويسنده‌ي جوان اصفهاني

////
زندگی های‌مان شاهنامه‌يي است...
آن از آدم‌هایش که آمدن‌شان، نوش دارو است و رفتن‌شان تير خلاص؛
مي‌آيند که تمام‌ شدن‌مان را آغاز کنیم...

ممنونم عزیزم!

0

می خوام یه اعتراف کنم...!
من چند سال پیش دیوانه وار عاشق شدم، وقتی که فقط ده سال داشتم؛
عاشق یه دختر لاغر و قد بلند شدم که عینک ته استکانی می زد و پانزده سال از خودم بزرگتر بود! اون هر روز به خونه پیرزن همسایه می اومد تا پیانو یاد بگیره...

غم و غم

0

 

صبح بخیر برف همراه
برای تنهائی ام چه آورده ای ؟!
غمی سپید.

از تو ممنونم…

0

هر زمان که فکر میکنم او را کامل شناخته‌ام، اتفاقی می‌افتد و متوجه میشوم هنوز بخش‌هایی کشف نشده در درونش وجود دارد.
هنوز شکنندگی‌ها و آسیب‌پذیری‌های دلنشینی دارد که درک‌شان از زیبا‌ترین بخش‌های رابطه‌ام با اوست.
هر زمان که فکر میکنم عمیق‌ترین نوع صمیمیت را با او تجربه میکنم، با رخ دادنِ اتفاقی متوجه میشوم هنوز به اندازه‌ی کافی درکش نمیکنم و هنوز هم بخش‌هایی در رفتارم وجود دارد که او را آزار میدهد.
بعد از تمام این سالها، هنوز در حال کشفش هستم.

سوژه‌های ناصرالدین شاه برای عکاسی زنان حرمسرا

0

ناصرالدین شاه قاجار که حالا بیش از ۱۲۰ سال از کشته شدن او به ضرب گلوله میرزارضا کرمانی می‌گذرد، از جمله شاهانی بود که در کنار حکمرانی خود، گوشه چشمی هم به هنر، از عکاسی گرفته تا نقاشی و خوشنویسی داشت و تلاش کرد در هر کدام از این حوزه‌ها شانس خود را امتحان کند.

۵۰ سال حکومت ناصرالدین شاه قاجار و تمام جریان‌های اجتماعی و فرهنگی و مناسبات سیاسی که در این مدت رقم خورد، او را به یکی از معروف‌ترین پادشاهان سلسه قاجار تبدیل کرد. حالا در کنار همه اینها، علاقه او به هنر را هم اضافه کنید.

مزه عشق

0

قدیم‌ها وقت آشپزي مادرم، کنارش می‌ایستادم و مراحلش را رصد می‌کردم تا راز خوش‌مزگي‌ش را ياد بگيرم. خیلی نگاه کردم او هم تردستی نمی‌کرد؛ سخاوتمندانه دستش را باز می‌‌گذاشت تا دید بزنم. سیر دیدم و بارها همان غذا ها را درست کردم؛ خوشمزه مي‌شد، اما باز هم دست پخت مادرم نشد... آن مزه و رنگ چيز ديگري بود.

شايد بايد سال ها مي گذشت تا دريابم، آنچه غذاهايش را رنگين و خوش مزه مي کرد؛ عشق بود.

ترجمه‌ای تصویری برای شاهنامه

0

/ سعید خزایی

سعید خزایی متولد ۱۳۵۸ همدان، کارشناس ارشد تصویرسازی از دانشکده هنر و معماری و در حال حاضر مدرس دانشگاه است. او همچنین برگزیده بوک شاپ بارسلونا اسپانیا است و در چندین نمایشگاه گروهی وانفرادی حضور داشته است.

از تو…

0

از پیراهنت،
دستمالی می‌خواهم
که زخم عمیقم را ببندم
و از دهانت،
بوسه‌ای،
که جهانم را تازه کنم،...

پنام

0

(سندي براي ادعاي ذيل در دسترس نيست.) مخترع ماسک، ایرانیان باستان بوده اند و آن را “پنام” می‌خواندند … این روزها به خاطر پیشگیری از ابتلا به ویروس کووید 19 از “ماسک” استفاده می شود. بدنیست بدانیم که: در ایران باستان شخصی که به حضور شاه شرفیاب میشد؛ می بایست پارچه ای را جلو دهان بگیرد که به آن “پنام” گفته میشد.…

مروری بر آثار تصویر سازی Noma bar

0


در حال دیدن آثار Noma Bar هستید، طراح گرافیک و تصویرگری که «جذابیت و فریبندگی بصری» را در نهایت سادگی‌‌اش در آثارش به نمایش می‌گذارد. او استاد استفاده از فضای مثبت و منفی است و این دو فضا در آثارش چنان درهم تنیده‌ می‌شوند که قابل جداسازی نیستند.

مروري بر آثار ازحماد جواد زاده

0


تصویرسازی‌هایی که می‌بینید اثر «حماد جوادزاده» است، او در مصاحبه با روز رنگ دربارۀ این آثارش گفته:
سال ۲۰۱۶ در لابه‌لای اتودها به ایده کاراکتری رسیدم با پوشش سنتی مختص به جغرافیای خاورمیانه به همراه تجهیزات مدرن فضانوردی. هر دوی این موضوعات همیشه از علاقه‌مندی‌های من بوده است. خلق این کاراکتر همراه شد با دوره‌ای که موضوع فضا و آسمان شب در دنیای مدیا و رسانه بسیار مورد توجه قرار گرفته بود و این اقبال را داشتم که مجموعه من، بسیار خوب دیده شود و لذا آثار خلق شده با این کاراکتر و ترکیبی با موضوعات طنز، تک فریم‌هایی را ساخت که هر کدام داستان خودشان را داشتند و در نهایت نسخه‌ها به شکل تابلو فروش رفت.

ما بالاخره نفهمیدیم…

0

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم . بیرون بیمارستان غُلغله بود . چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند . چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند . وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند…

ارغوان می‌بینی؟

0

ارغوان می‌بینی؟
به تماشاگه ویرانی ما آمده‌اند...
مانده‌ایم تا ببینیم نبودن را
آخر قصه شنودن را
پشت این پنجره‌ی بسته هنوز
عطر آواز بنان مانده است

آه…

0

گرافیتی از حمید نیکخواه در دفاع از کولبران...

هفت هنر

0

این هفت هنر به عشق می ماند و بس
هر روز سرود سبز می خواند و بس
سرمایه جاودانمان عشق و هنر
این راز دل سوخته می داند و بس

توکیو آرام

0

توکیو یکی از بزرگترین نواحی متروپولیتن در جهان است . مردمی که در آنجا زندگی می کنند تنهایی منحصر به فردی دارند ، اما همیشه در ازدحام جمعیت شهر خود را پنهان می کنند و من تلاش کردم تا عمق تنهایی را در فضای ساخته بشر با ساده ترین ترکیب نشان بدهم . 🌹🌹
آرام ترین مردم، شلوغ ترین ذهن ها را دارند .
" استیون هاوکینگ"

روايت‌هاي نگفته…

0

عکس‌ها از این جهت برای من جالب هستند که ما لحظه‌ای را ثبت می‌کنیم، لحظه‌ای که دوستش داریم و برامون ارزشمند است و بي‌ که بدانیم داریم یک سری داستان را هم ثبت می‌کنیم، داستان‌هایی که خودمان هم نمی‌دانیم چطور قرار است روايت شوند و شاید به آن دقت هم نکنیم، اما وجود دارند و منتظرند روایت شوند...

شهر من

0

شهر من
رقص کوچه‌هایش را بازمی‌یابد
هیچ کجا هیچ زمان
فریاد زندگی بی‌جواب نمانده است!

فریدا

0

«من هرگز رویاها را نقاشی نکردم،
من واقعيت خودم را به تصویر کشیدم.»

فریدا کالو بی‌شک یکی از ماندگارترین
چهره‌های هنری و نقاشان زن تاریخ است.
او از پدری آلمانی‌تبار و مادری دورگه (اسپانیایی - مکزیکی)، در خانه‌ای موسوم به «خانهٔ آبی» که اکنون موزهٔ فریدا است در حومهٔ مکزیکوسیتی به دنیا آمد.
سه ساله بود که انقلاب مکزیک و جنگ‌های داخلی شعله‌ور شد، در شش سالگی به فلج اطفال دچار شد و چندین ماه در خانه بستری ماند، این بیماری انحرافی همیشگی در پای راستش باقی گذاشت و همین نقص باعث شد تا پای راست او همیشه لاغرتر از پای چپش باشد، و این شد که او تا پایان عمر همه‌جا با دامن‌های بلند ظاهر میشد.
سپتامبر ۱۹۲۵ که فریدا دانشجوی پزشکی بود یک تصادف شدید او را از ناحیهٔ شانه، سینه، کمر، لگن و پا دچار شکستگی‌های متعدد کرد. پس از این تصادف و در بستر بیماری، درست جایی که می‌توانست پایان زندگی‌ فریدا باشد، این دختر زمینگیر شده سرنوشت‌ خود را به دست گرفت و برای اولین بار شروع به نقاشی کرد؛ فریدا لوازم نقاشی را از پدرش قرض گرفت و توانست آرزوها و رنج‌هایش را از جسم ساکن و سراسر آتل و گچ‌گرفته‌ روانهٔ بوم کند، دردها و رنجهایی که در آثار او به وضوح مشهود است...

دیوونگی

0

 

گفتم: ببین این دیوونگیه!
گفت: می دونم.
گفتم: ولی اون علنا به تو پشت کرد، تو رو رسما لگدمال کرد و خیلی شیک از روت رد شد!
با صدایی گرفته گفت: می دونم.
گفتم: خب؟! پس می شه بی‌پرده بگی چه مرگته؟
باتوام ماهی! جواب بده.
بلند شد و رفت کنار پنجره و نشست همونجا، درست عین زمانی که اون لعنتی هم اونجا می‌بود و موهای بلندش رو که حالا دورنگ شده بود رو پشت گوشش می‌انداخت و سرانگشت نوازشگرش رو در دریای موهاش غرق می‌کرد؛ زانوهاش رو بغل کرد و به نقطه‌ای نامعلوم خیره موند.
گفتم: چرا خودآزاری می‌کنی؟ اون داره اون سر دنیا زندگی‌ش رو می‌کنه. حال‌ و هولش هم برقراره.