Press "Enter" to skip to content

کین حکایت نشود بار دگر زین شب گفت

0

چون که خورشید بشد، شب همه جا را بگرفت
ماه تابان فلک رشک بر اندام گرفت
از پس ابر برون کرد سر خویش و بگفت
کین حکایت نشود بار دگر زین شب گفت
چون زمانی گذرد شب برود در پس روز
من شوم محو ز نور و نظرش چون هر روز
پس بشد در پی اندیشه ی شومی و پلید
که شود جایگهش صبح سحر چون خورشید
قدرتی جمع بکرد از شب و ابر مهیب
چون سپاهی که به دشمن بکند قصد فریب
شب بغرید که چو صبحدم از راه رسید
بر سرش تازم و کوبم همچو ابلیس، پلید
ابر گفتش بنمایم رخ خود را که هنوز
قدرتی مانده برایم که کنم خوارش روز
زاغکی بر سر فرسوده درختی بشنید
با تمسخر نگهی بر رخ مه کرد و پرید
مدتی نیز گذشت از پس این گفت و شنود
شب تاریک و سیه طاقت و صبرش فرسود
روی خود کرد به سوی مه و آن ابر زمخت
که درین قافیه این نکته نباید که نگفت
دیرگاهی ست گذرند روز و شب اندر پی هم
دست تقدیر چنین است درین شادی و غم
گذران شب و روز در پی هم تقدیر است
قصه خوب و بد ما نیست ، فقط تصویر است…
عاقبت از پس شب ، صبح سلامی سر داد
دست خورشید گرفت ، بانگ رسایی سر داد
ماه تابان که به شب نور فکند چون خورشید
شد به یکباره خجل تا که رخ صبح بدید

شعر و اجرای قطعه با پیانو؛ هنرمند و نوازنده ی چیره دست:

مهندس بابک قریشی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *