الهام پوریونس:
من آدم نرفتن ام
آدم دوست موندن
یا اصلا آدم دیر رفتن ام
خیلی دیر…
اما وقتی برم
دیگه آدم برگشتن نیستم!
آدم مثل قبل شدن نیستم!باور کن !
#آنا_گاوالدا
الهام پوریونس:
باید حرف زد،
یک چیزی گفت
تا نکند یک دفعه آدم گریه اش بگیرد
آن هم بی صدا،
طوری که حتی اگر
کسی پهلوی آدم نشسته باشد نشنود..
#هوشنگ_گلشیری
الهام پوریونس:
موقع خداحافظی به او گفتم: «استراحت که کردید، حالتان خوب میشود و سالم برمیگردید. آینده همهچیز را درست خواهد کرد. همهچیز را تغییر خواهد داد.»
کافکا تبسمکنان انگشتِ نشانِ دستِ راستش را بر سینهاش گذاشت: «حالا دیگر آینده اینجاست، در سینهی من است. و تنها تغییر ممکن، مرئیشدن زخمهای پنهان است.»
_گفتوگو با #کافکا
با تو یک روز دمادم به جهان می خندم
به زمین،فاصله ،تاریخ، زمان می خندم
با تو هر شعر فقط بوی تغزل دارد
که به واسوخت در این شکل بیان می خندم
مجمع الدردم و منظومه ی شب-بیداری
“کارم از گریه گذشته ست بدان می خندم”
دف زنان هلهله کن دست خدا در دستم
مثل زندانی با حکم امان می خندم
می نشینی که بگویی غم چشمانت چند؟
تو فقط حرف بزن ،شعر بخوان،می خندم
تو که سر فصل غزلهای منی ،میبینی
به تفأل،که دلت گفت نخوان !می خندم؟
تو که باشی نَفَس زندگی ام پابر جاست
با تو با گریه هم آری ….تو بمان ،می خندم
#سمیرا_یکه_تاز?
پريسا گندماني:
این قصهی سقوط آزاد یک جامعه است که در حین سقوط هی میگه “تا اینجاش که بخیر گذشت، تا اینجاش که بخیر گذشت…”
? La Haine
شيوا ماتک:
از کوهها برای تو
گلهای شاد میآرم…?
سنبل آبی، فندق تاری
و سبدهای وحشی بوسه …??
میخواهم با تو آن کنم
که بهار میکند
با همه گیلاس بُنان…
پابلو.نرودا
بانو قهرماني:
من به مادر می گویم: “گوش کن،
اگر تو جلوی مرا نگیری،
می خواهم
به زودی یک پرنده شوم.
مادر می گوید: “نه، نمیشود کودکم،”
و به شدت اشک میریزد…
بانو قهرماني:
ما گاهی فراموش میکنیم که برای چه از عدم تا به اقلیم وجود، این همه راه آمدهایم.
ما به ضیافت هستی دعوت نشدهایم تا با خود جمع کنیم و ببریم، بلکه آمدهایم تا ببخشیم و خود را پیدا کنیم.
آمده ایم تا عشق را، امید را، دوستی را و نان را با دیگران تقسیم کنیم. آمدهایم تا خلاءی را پر کنیم که فقط و فقط با وجود ما پر میشود و بس!…
عشق پرندهای آزاد و رها
#اشو
بانو قهرماني:
اما برای شادمانی
سیارهی ما
چندان آماده نیست!
خوشی را باید
از چنگِ روزهای آینده
بیرون کشید
در این زندگی،
مردن دشوار نیست
ساختنِ زندگی
بسیار دشوار است
ولادیمیر مایاکوفسکی
الهام پوریونس:
شعر شب را دوست میدارد
چرا که عشق
چیستی خود را با شب بیان میکند،
شب
سرگذشت تازهایست
آرمیده بر بستر رودی کهن،
و یک زن
در ظریفترین نقطهی شب
دوستداشتهشدن را انتظار میکشد…
#تورگوت_اویار
الهام پوریونس:
تو خوب مطلقی و طاقت قیاسم نیست
قیاس شیوۀ جان خداشناسم نیست
به هرچه مینگرم جلوۀ وجود خداست
قسم که غیر خدا هیچ در لباسم نیست
بگو به رکعت چندم رسیدهاست نماز؟
که با خیال تو مشغولم و حواسم نیست
چنین که مذهب عشّاق را شناختهام
شراب میخورم و از کسی هراسم نیست
من از محبت دنیا دل آنچنان کندم
که هرچه ناز کند شوق التماسم نیست
#سجاد_سامانی
بانو قهرمانی:
حالا یه شاخه برای این درخت کوچیک و شاد میذاریم. یکی دیگه هم کنارش اضافه میکنیم چون هیچکی نیست که دلش یه دوست نخواد.
#بابراس

پرنده ی نو پرواز
بر آسمان_ بلند
سرانجام
پر باز می کند.————–بیجار —-کردستان
عکس از: جمشید فرجوند فردا
بابک:
بانو قهرمانی:
بر باغ ما ببار!
بر داغ ما ببار!
بر باغ ما ببار!
بر باغ ما که خندهی خاکستر است و خون باغ درخت مردان
این باغ باژگون.
ما در میان زخم و شب و شعله زیستیم.
در تور تشنگی و تباهی
با نظم واژههای پریشان گریستیم.
بر باغ ما بیار!
بر داغ ما ببار!
#شفیعیکدکنی
پریسا گندمانی:

تا مگر یک نفسَم،
بويِ تو آرد دمِ صبح،
همه شب منتظرِ مرغِ سحرخوان بودم … !
#سعدی
عکس از پریسا گندمانی
بانو قهرمانی:
پرنده..
هی پرندهی بیپروا
در پیِ آن فوجِ گمشده بر مِه
آشیان مساز !
من ساختم،
باد آمد و همهی رویاها را با خود برد.
#سید_علی_صالحی
الهام پوریونس:
تو که رفتی
تنها صندلی ماند
شاخه گلی
و لیوانی که نزد من است هنوز
اولی
مسند زیباترین ترانه های من است
دومی در دل ام رویید
و سومین
سرشار از بوسه های تو بود
آمدم که عطر تو را بنوشم
اما غرق آن شدم
#شیرکو_بیکس
شیوا ماتک:
هرگز تن به این تقدیر نمیسپارم
که قلبهای عاشق
درون خاکِ بیرحم جای می گیرند…
اما از کهنترین روزگاران چنین بوده
هست و خواهد بود
که فرزانگان و عاشقان رهسپار تاریکی شوند
با تاجی از سوسنهای سپید وبرگهای رخشان…
من اما تن به این تقدیر نمیسپارم
و لَختی نمیآرامم
چه بسیار عاشقان و اندیشمندانی
با خاکِ تیره و خودسر درآمیختند
شاید ذرهای از احساسات ، پندارها ، رازها و
گفتههایشان به جا مانده باشد
اما بهترین چیز از دست رفته
نگاههای صادقانه ، خندهها ، عشقها ، آرزوها
برای همیشه رفتهاند…
فروغی که در دیدگانتان میدرخشید
از تمامی گُلهای دنیا گرانبها تر بود
اما بسیاری از شما آن را نادیده انگاشتید
من اما رویاهایم را به دست باد نمی سپارم
و تن به این تقدیر نمیسپارم…
#ادنا_سنت_وینسنت_میلی
ادنا سنت وینسنت میلی ، نمایشنامهنویس، شاعر و نویسنده اهل ایالات متحده آمریکا بود
اين شاعر آمريكايي اولين زني است كه برنده جايزه ي پوليتزر براي شعر شده است
وينسنت همواره عاشق كار شاعران كلاسيك ، هم چون شكسپير و ميلتون بوده ، هم چنين به ترجمه ي آثاري از چارلز بودلر هم پرداخته است.
قلب من آرام باش حال جهان خوب نیست
بغض کن و گریه کن نوبت سرکوب نیست
دلخور و آزرده ای از غمِ دوری تو هم
وردِ شبانگاهیت: آه که محبوب نیست…
حال و هوایِ بهار، حبس شدن در قفس
می گذرد روز و شب حیف که مطلوب نیست
قلبِ من عاشق نشو، عشق نفَس می بُرَد
آهِ نفس گیر او ، نامه ی مکتوب نیست
قلبِ پُراحساسِ من، باز هوایی شدی
کاش بباری نمی، چشمِ تو مرطوب نیست
حوصله کن، خوب باش، بر خودت آسان بگیر
آخرِ این قصّه هم سینه لگدکوب نیست
قلبِ من اصلاً بخند خنده ی بی انتها
دل به دلِ غم نده فرصتِ آشوب نیست
#الهام_پوریونس
بانو قهرماني:
فرمان آمد که:
“یا آدم، اکنون که قدم در کوی عشق نهادی از بهشت بیرون شو، که این سرای راحت است و عاشقانِ درد را با سلامت دار السلام چه کار؟”
همواره حلق عاشقان در حلقه دام بلا باد!
عشقت به در من آمد و در زد
در باز نکردم آتش اندر در زد
#خواجه_عبدالله_انصاری
الهام پوریونس:
عشق،
عاشقِ حاذق میطلبد نه کاسبِ جاهل…
اریک_فروم
دریا سلام حال مرا خوب میکنی
حس مرا عجیب تو مرغوب میکنی
وقتی دلم گرفته و غمگین و خسته ام
صد موج میفرستی و آشوب میکنی
الهام پوریونس
بابک:
حوصله کن، مجروح من
مجروح خارزارِ بی چلچله
اینطور هم نمی ماند …
که علف در دهان داس بمیرد
و باد برای خودش هی به هوچی و هلهله
من به تو قول میدهم
بهارزایی هزارِ خردادِ خوشخبر
از جانپناه امید و ستاره در پی است
حالا هی قدم بزن
قدم به قدم
به قدرِ همين مزار بینام و سنگ،
سنگ بر سنگِ خاطره بگذار
تا ببينيم اين بادِ بیخبر
کی باز با خود و اين خوابِ خسته
عطر تازه ی چای و بوی روشنِ چراغ خواهد آورد …
راستی حالا دلت برای ديدنِ يک نمنمِ باران ،
چند چشمه ، چند رود و چند دريا گريه دارد ؟!
حوصله کن ، بلبل غمديدهی بیباغ و آسمان
سرانجام اين کليدِ زنگزده نيز
شبی به ياد میآورد
که پشت اين قفل بد قولِ خسته هم
دری هست، ديواری هست
به خدا
دريايی هست …
“سیدعلی صالحی”
باز آمدم با یک غزل_درد و کمی آه
باز آمدم تا بشمرم اندوه گهگاه
شوقت به سر اما غمت در سینه جاریست
ای دیدنت رمزینه ی سبز سحر گاه
نوری که دستم را گرفته پیک مرگ است
خورشید من رو به غروب است ای خودِماه
پا در رکابت لحظه ها را شعر خواندم
سربازِ خود را پس نزن زیباترین شاه
بغضی گلوی جاده ها را تنگ کرده
همدست قاتل می شود باران در این راه
اشک غروب از مستحبات جنون است
یا رب نده لبخند و آرامش به اکراه
این دائم الخمری که افتاده به پایت
می خواهدت می خواندت ای شعر دلخواه
یا نیل چشمش را بخشکان یا که بگذار
یوسف ندیده دق کند امشب در این چاه
سمیرا یکه تاز
پرواز ميرزايي:
چیزها چندان تداوم ندارند. وابستگیها در طولِ زمان کمرنگ میشود. با سن، امیال و خواستهها فروکش میکند. جذابیتِ همه چیز رنگ میبازد. میل به چیزهایی که زمانی برایم مهم بود، خانواده، غذا، دوستان دود میشود. دیگر آن درجه از نگرانی که در موردِ فرزندانم داشتم، ندارم.
میل من به اجتماعی بودن از میان رفته است و اشتهایم دیگر مثل سابق نیست. راحت میتوانم خیلی چیزها را کنار بگذارم. آنچه که جانشین همه این امیال و خواستهها شده است، آنچه که با گذشتِ زمان هر روز نیرومندتر میشود، آنچه که در کودکی و جوانی برایم کشش داشت و هیچگاه به خوبی درکش نکردم، میل به کندن از شهرها و پیوستن به طبیعت است، لمس کردنِ پهناوری و شکوهِ آسمان بالا سر است؛ تماشای گذر فصول…
? سر کلاس با کیارستمی
الهام پوریونس:
بابک:
در آنجا هرکس
نزدیکترین کسانِ خویش را میدَرد
و این آغازِ دوزخ است…
” کمدی الهی ” / دانته
الهام پوریونس:
این طالع شوم دختران وطن است
این مشق سیاه درس تاریخ زن است
جغرافی داغ و یاس و داس است و درو
«آن مرد که داس داشت» بابای من است
#ایوب_غفاری_گوشه
@ayoubghafarigooshe
نازی تارقلی زاده:
روزی مردی به دربار کریمخان زند میرود و ناله و فریاد سر میدهد. کریمخان علت را جویا میشود، مرد با درشتی میگوید: دزد همه اموالم را برده است!
کریم خان میپرسد:
وقتی اموالت به سرقت رفت کجا بودی؟!مرد میگوید خواب بودم! کریمخان میگوید خب چرا خوابیدی که اموالت را ببرند؟ مرد میگوید: من خواب بودم چون فکر میکردم تو بیداری! کریم خان سکوت میکند و سپس دستور میدهد خسارتش را از خزانه جبران کنند و در پایان میگوید:
این مرد راست میگوید، ما باید بیدار باشیم …نامآوران دادگر
غلامرضا جمالی
نازی تارقلی زاده:
تعصب ، و جهل ، ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻭﯾﺮﻭﺱ ﺍﺳﺖ
ﺍﮔﺮ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺭﺷﺪ ﻭ ﺗﮑﺜﯿﺮ ﺑﻪ آﻥ ﺑﺪﻫﯿﺪ
ﺗﺎ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺨﺶ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ
آﻟﻮﺩﻩ میکند.
برتراند راسل
بابک:
یکی را از عُلما پرسیدند که کسی با ماهرویی در خلوت نشسته و درها بسته و رفیقان خُفته و نفس طالب و شَهوت غالب. هیچ باشد که به قوّتِ پرهیزگاری از وی بسلامت بماند؟
گفت: اگر از مهرویان بسلامت مانَد از بدگویان نمانَد.
شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبانِ مردم بستن…!
” گلستان باب پنجم ” / شیخ اجل سعدی
شیوا ماتک:
در میانهی امواجی که تو برآوردهای
من ربوده میشوم
شب، جهان، باد
در دایرهی تقدیرشان میچرخند
بیتو، من
تنها خیالوارهی تو هستم
و این خود همهچیز است…
#پابلو_نرودا
بانو قهرماني:
یک زن در شکمش
یکدنیای بزرگ را جا داده بود
اما شما نتوانستید در دنیایتان
جایی برای یک زن باز کنید.
امینه بولوت
#رومینا ?
پریسا گندمانی:

گفتم خوشا هوایی
کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی
کز کوی دلبر آید…
?حضرت حافظ
الهام پوریونس:
میآموزی که از جادههای ناشناس نهراسی، از مقصد بیانتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی
#قطعه_گمشده
#شل_سیلوراستاین
بانو قهرماني:
مرا اگر بر در بهشت بیارند، اول در نگرم که او در آنجا هست؟
اگر نباشد گویم «او کو؟»
#مقالات_شمس
الهام پوریونس:
گاه لاف از آشنایی میزنیم
گه غمش را مرحبایی میزنیم
همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار
در ره عشقش نوایی میزنیم
از دم ما می بسوزد عالمی
آخر این دم ما ز جایی میزنیم
ما مسیم و این نفسهای به درد
بر امید کیمیایی میزنیم
روز و شب بر درگه سلطان جان
تا ابد کوس وفایی میزنیم
پادشاهانیم و ما را ملک نیست
لاجرم دم با گدایی میزنیم
ما چو بیکاریم کار افتاده را
بر طریق عشق رایی میزنیم
خوان کشیدیم و دری کردیم باز
سالکان را الصلایی میزنیم
نیستان را قوت هستی میدهیم
خویشبینان را قفایی میزنیم
اندرین دریا که عالم غرق اوست
بی دل و جان دست و پایی میزنیم
ماجرای عشق از عطار جو
تا نفس از ماجرایی میزنیم
#عطار
بانو قهرماني:
بانو قهرماني:
۸ سال شاگردیِ کبوتران را کردم
پرواز نیاموختم.
پروازِ بی بال
مثل آوازِ بی حال
مثل شعر
مثل نقاشی
اگر عاشق نباشی
آموختنی نیست…”استاد ابراهیم جعفری”
بانو قهرماني:
چه بوی خوشی میوزد از سمت آسمان
و باز پناه جُستن پوپکی
پیالهی آبی …
صدای کسی میآید
کسی دارد مرا به اسم کوچک خودم میخواند
آشناست این آواز آدمی
آشناست این وزیدن باد
خنکای هوا
عطر برهنهی بید …
سوسنها، سنجدها، بارانهای بیسبب
و من…
چقدر بوسه بدهکارم
به این همه رود، راه، آدمی…
#علی_صالحی
بانو قهرماني:
خودت بودن در جهانی که دائما تلاش می کند از تو چیز دیگری بسازد، بزرگترین هنر است.
رالف والدو امرسون
یادت هست
زیرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچهی بینشانی هی پَرپَر میزد
ما راهمان را گُم کرده بودیم ریرا…!یادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرندهی بیراه را
گریسته بودم و تو نمیدانستی!
#سید_علی_صالحی
پریسا گندمانی:
شادمانی و توفیق شما در زندگی بستگی دارد به پاسبانی که بر دروازه اندیشه های خود می گمارید . زیرا این اندیشه ها دیر یا زود در بیرون متبلور می شوند و عینیت می یابند . مردم فکر میکنند که با فرار از موقعیتی ناخوشایند می توانند از شر آن خلاص شوند . بی خبر از اینکه به هر کجا بروند با همان وضع روبرو می شوند و آنقدر این تجربه ها در زندگی آنها تکرار می شود تا درس هایی را که باید بیاموزند ؛ فراگیرند .
#فلورانس_اسکاول_شین
بانو قهرماني:
خودت بودن در جهانی که دائما تلاش می کند از تو چیز دیگری بسازد، بزرگترین هنر است.
رالف والدو امرسون
بابک:
مرا در شولایی بپیچ
و در باغچه به خاک بسپار
روی سنگ قبرم بنویس
از غربتی به غربتی دیگر رفت
برای دلم اما دریچهای بگذار
مطمئن باش
باز برای تو تنگ میشود
و گاهی به دیدنت میآید.
ماریا رِنز
ترجمه: احمد پورکاظم
بابک:
چه شب است یارب امشب که ز پی سحر ندارد
من و این همه دعاها که یکی اثر ندارد
همه زهرداده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به ازین ثمر ندارد
تو بکش بکش به خنجر،بنگر به جان عاشق
که به غیر عشقبازی، گنه دگر ندارد
غلط است آنکه گویند:به دل ره است دل را
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد
دم آخر است “عرفی” به رخش نظاره یی کن
که امید بازگشتن کس از این سفر ندارد…
“عرفی شیرازی”
شیوا ماتک:
کو همه لطف که در روی تو دیدم همه شب
وان حدیث چو شکر کز تو شنیدم همه شب
گر چه از شمع تو میسوخت چو پروانه دلم
گرد شمع رخ خوب تو پریدم همه شب
شب به پیش رخ چون ماه تو چادر میبست
من چو مه چادر شب میبدریدم همه شب
جان ز ذوق تو چو گربه لب خود میلیسد
من چو طفلان سر انگشت گزیدم همه شب
سینه چون خانه زنبور پر از مشغله بود
کز تو ای کان عسل شهد کشیدم همه شب
دام شب آمد جانهای خلایق بربود
چون دل مرغ در آن دام طپیدم همه شب
آنک جانها چو کبوتر همه در حکم ویند
اندر آن دام مر او را طلبیدم همه شب
#مولانای_جان
بابک:
طریق عاشقان دانی درین ره چیست ای رهرو؟
غمش را پیروی کردن
بلا را پیشوا رفتن…”سلمان ساوجی”
پریسا گندمانی:
بانو قهرماني:
بانو قهرماني:
بانو قهرماني:
بانو قهرماني:
به سربازها بگوييد
نامهی معشوقههایشان را اگر
بلندبلند بخوانند
جنگ تمام میشود…
هاله:
خسته و دلتنگم
در تمام ثانيه ها
در تمام كوچه ها
پشت همه بوته ها
دلتنگ بدنبال يك لبخند
شايد صورتي اشنا
يا صوتي از اعماق خاطرات
در انتهاي شبهاي تنهايي
چشم به اسمان
به اميد پايان خسوف مهتاب
هاله:
همیشه
خواب تو را می بینم
در تمام رویاهایم
کهکشانی از شعر
در لبهایت جاری ست
و هستی با تو
به ابدیت می رسد
در ازدحام بی کسی, کنار کوچه های عشق
شبیه حس معجزه شکفته کیمیای عشق
تو را که سکر مطلقی حرام کرده بر دلم
مرا که غرق خواهشم خورانده تلخ_چای عشق
و باد را سپرده بر حریر موی مشکی ات
چه آیه های سرکشی پناه بر خدای عشق
دو پای رفتن مرا شکسته چشم سرکش ات
ترحمی بکن شبی بر این شکسته پای عشق
که بت شکن ترین تبر ,نگاه پر حماسه است
غرور تکه پاره ام برای تو برای عشق
بخوان مرا غزل غزل ,به بیت آخر ات بگو
سیاهه های دفترم شده پر از صدای عشق
به وقت خوب حادثه کنار معبر زمان
تو سوره ی رسیدنی ,ببار در هوای عشق
#سمیرا_یکه تاز
الهام پوريونس:
اِی مُطرِبان ، اِی مُطرِبان ، بَر دَف زَنید اَحوالِ من
مَن بیدِلَم ، مَن بیدِلَم ، مَن اَز کُجا ، عِشق اَز کُجا
#مولانا
پریسا گندمانی:
یاد می گیری بی گمان
یاد می گیری با زخم هایت بسازی
با آخرین جرعه ی چای
بغض مانده در گلو را فرو خوری
یاد می گیری دست هایت را محکم بگیری
به خیابان بروی، به آدم ها لبخند بزنی
و برای تمامشان آرزو کنی
که ای کاش هیچگاه در هیچ لحظه از زندگی
گمان نکنند هیچکس
غم پشت چشم هایشان را نمی فهمد!
یاد می گیری بی گمان قول بدهی به خودت
دنیا را جای زیباتری ببینی
و این زیبایی را آنقدر فریاد بزنی
تا آدم ها اشک هایشان را پاک کنند
لبخند بزنند و تو با خدای خودت بگویی
خدا جان! دیدی؟
من هم توانستم مثل تو از دنیا دلگیر باشم
اما باز هم خورشید را ببخشم به روزگارشان
#انسی_نوشت
بانو قهرماني:
كاش مى دانستم
خواب ها تا كجا ادامه مى يابند
يا بيدارى از كجا شروع مى شود؟!
نمى دانم بودنت را باور كنم
يا نبودنت را؟!
كاش مزرعه اى از گل سرخ بود
ميان خواب و بيدارى
#رسول_یونان
نازي تارقلي زاده:
هنگام مرگ ولتر (نویسنده و فیلسوف فرانسوی) کشیشی که بر سر بالینش حاضر شده بود از او خواست که شیطان را لعنت کند. ولتر با شوخ طبعی در جواب او گفت: “الان وقت مناسبی برای دشمن تراشی نیست!”
الهام پوريونس:
ﭼﻮﻥ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺷﺪﻡ
ﻋﺎﺷﻖ ﮐﯿﺴﺖ؟
ابوسعید_ابوالخیــــر
الهام پوريونس:
باور کن
تورا دوست دارم ،صدای مرا نقاشی کن
دلتنگ توام ،اندوه مرا نقاشی کن
به تو می اندیشم در غم دیگران،پندار مرا نقاشی کن
گفتی: در خلائی که هوا نیست،نه من ترا می خوانم نه تو مرا می شنوی.
برایم چراغی بیاور، بی نور چگونه نقاشی کنم؟
#محمد_ابراهیم_جعفری
پريسا گندماني:
#یک_جرعه_کتاب ?
زیاد یافت میشود. بسیار! زن در این دنیا بسیار یافت میشود. اما… عشق… عشق کم یافت می شود. اصلا یافت نمی شود. عشق. خیلی خنده دار است، خیلی هم گریه دارد ! عشق یا هست یا نیست. اگر نیسیت که نیست؛ اما اگر هست، اگر باشد، اگر یافت شود در تو، آن وقت دیگر تو نیستی ! این هم گریه دارد و هم خنده ! تو نیستی. وقتی که عشق نیست. تو نیستی وقتی که عشق هست !… تو ملتفت حرفم می شوی … ؟ چهمیدانم، چهمیدانم ؟ چهمیگویم ؟ چهمیدانم چه میگویم ؟ عشق! عشق… آمد و برد! میآید و میبرد. هی… هی… هستی و نیستی! نیستی و هستی. گمان…
? کلیدر
✍?#محمود_دولت_آبادی
جمشید فرجوند فردا:
برای خاطرتو/از شکسته های دل/گلدانی می سازم/وخود را به تمامی/ درآن میکارم
پريسا گندماني:
پر پرواز ندارم
اما دلی دارم
و حسرت #درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب
پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن ،
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریائی دیگر . . .!
#احمد_شاملو
بانو قهرماني:
کار شاقی نکردهام!
فقط به زانو درنیامدهام
فقط تاریکی را از تکلم بیهودگی باز داشتهام
دشوار نیست
شما هم بگویید نور
بگویید امید
بگویید عشق…
#سيدعلى_صالحی
بانو قهرماني:

تصویر کبوتر سفید پس از جنگ جهانى دوم، توسط پیکاسو براى نشان دادن صلح و دوستى کشیده شد و بهعنوان نشان کنگره جهانى صلح در پاریس در سال ۱۹۴۹ انتخاب شد.
بابک:
این همه از تاریکی بد نگویید
شما که فروش چراغتان
به لطف همین تاریکی ست …
“شمس لنگرودی”
سمیرا یکه تاز
صائب دو چیز می شکند قدر شعر را
تحسینِ ناشناس و سکوتِ سخن شناس!
#صائب?
بانو قهرماني:
از زندان
برایت مینویسم
نزدیک به سه هزار نفر
اینجا
زندانی هستیم.
مردمی هستیم ساده
سختکوش و اندیشهورز
با پتویی مندرس
بر پشتمان.
یک پیاز و پنج دانهی زیتون
شاخهیی از نور در کوله پشتیِمان.
مردمی به سادگی درختان در نور آفتاب
با یک جرم در پروندهمان
تنها یک تقصیر
که ما
همچو شما
عاشق صلح هستیم و آزادی.
صلح
همان عطرِ غذا در شامگاهان.
صلح
همان ماشینی که دَمِ درِ خانهات
بایستد
و تو وحشت نکنی.
صلح
همانکه در خانهات را
میکوبد
کسی نباشد
جز یک دوست.
یانیس ریتسوس
بابک:
عشق در فرقهی ما ، میکده یی متروک است
با دری کهنه و فانوسی و
میزی کوچک :
نور سرما زده ی فصلی دور
باز تابیده ز گلدان بلور،
ما در آن شعلهی گلدان بودیم
زینت فصل زمستان بودیم.
شبح میکده ی متروک
ساقی گمشده در تاریکی
ساغر مدفون در ویرانه
یادگار گل یخ.
هر که میمیرد چیزی از حافظهی ما میکاهد
برف میریزد و از خاطره میافتد
جام، تاریخِ میریخته است
گل به معنا ابدی مانده، نه با گلبرگش
نامههای گلِ قاصد، تهی از واژه
فقط نقاشی است…
از خزانی که گذشت
این زمستان چه بار آرد جز حرمت یک نام کبود ؟
قصه ی ما نیز
جز تصاویری در حافظهی مردم آینده
نخواهد بود.
و آن که مخلوق خیال فردا است
وارث فرقهی ماست.
در بن راه سرابی است، به یادآوری فردا،
در زمستان همین چشم انداز
دیرگاهی، به شب سحر و سکوت
عطر زرین گل یخ را می سودیم
عشق اندیشهی گلهای بهاری است
پس اندیشهی ما نیست
که یک عمر گل یخ بودیم.
حرفهی عشقِ محال
جستن میکده یی مفقود است :
بینشانی تر از برج نشابور و رصد بانش
باستانیتر از مقبرهی دانیال
و مجردتر از اسم «پلدختر» ها …
عاشقی حرفهی جویندهی ناممکن نیست.
راد مردانی، از سنگ برون آمده
با خود و کمان
ریش سنگین به هم تابیده،
بانوانی همه با چشم غزال
بر بنا گوش سپید
گوشوار گل یخ خوابیده،
دور از این بهمن و دی
روزگاری که نمیدانم کِی
قصهی مبهمی از ما را
در زمستان
پیش آتشدان
خواهند سرود…
” یادگار گل یخ ” / محمدعلی سپانلو
بانو قهرماني:
به خواهرم گفتم
از میدان ها، محلههای بزرگان
و بازارهای شلوغ کابل دوری کن
گفت: مرگ در اینجا چون گرد در هواست
همهی دریچهها را ببندی نیز
سرانجام به اتاقت میآید
#الیاس_علوی
#خطای_انسانی
#ناوچه_کنارک
الهام پوريونس:
قفس را آب دادم
پرنده…
سبز نشد…
#محمدابراهیم_جعفری
بانو قهرماني:
گابریل کاساس
با آزادی،
با کتاب،
گل و ماه کیست
که نتواند خوشبخت باشد ؟!
#اسکار_وایلد
بانو قهرماني:
پرنده را میبوسم…
#زنده ياد استاد محمد ابراهیم جعفری?
پريسا گندماني:
حقیقت را به نسل بعد انتقال دهیم. به آنها زود بیاموزیم چیزی را که خود دیر آموختیم.
?
بانو قهرماني:
در حافظه هرچه بخواهی هست، حافظه نوعی داروخانه یا آزمایشگاه شیمی ست که در آن اتفاقی دستت گاه به دارویی آرامبخش و گاه به زهری خطرناک میرسد!
مارسل پروست
می خواست مسافر بشود چشمانم
در صحن تو زائر بشود چشمانم
حالا که از این فاصله ها دلگیرم
ای کاش که شاعر بشود چشمانم
پدر دستش همیشه پرتوان است
پدر در دستهایش شیر و نان است
پدر, بابای یک شهر است انگار
امید خنده های کودکان است
#سمیرا_یکه تاز
الهام پوريونس:
نه اینکه سنگها حرفی نداشته باشند
نه!
که میخواهند
حرمت سکوت را نگه دارند!
#امبرتو_آکابال
? #بابک_زمانی
الهام پوريونس:
همه ما پشت نقاب بزرگسالی مان کودکی است نیازمندِ عاطفه، گذشت، عشق و ترسیده از تنهایی!
#سیر_عشق
#آلن_دو_باتن
پريسا گندماني:
ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم.
ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد.
سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم.
تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، معشوقه مان و جامعه…!
?#چهار_میثاق
?#دون_میگوئل_روئیز
معشوقه ی سیبِ گلاب مردم آزار
رقصیده ای با چین ریز دامنت باز
می چرخی و شهری بهم می ریزد انگار
باهر نگاهت انقلابی گشته آغاز
#سمیرا_یکه تاز
شعرت پر از آویشن است ای مرهم درد
چون عطر دمنوش غزل,یا چای با هل
عصیان نکن با لشکری از اخم هایت
جنگیده ای ناعادلانه ,بینوا دل
#سمیرا_یکه تاز
محبوبه ی شبهای من! یاس نجیبم!
حوای قلبم را بخوان با هر فریبی
شعر سپیدی مسخ در سبک عراقی
انت الحبیبی یا حبیبی یا حبیبی
#سمیرا_یکه تاز
باید که شهر آشوب چشمانت بخوابند
تاریخ را بسپار دست سرد شاعر
تکلیف هر شب:ربنای گریه ها است
محراب را پر کرده اشک و درد شاعر
#سمیرا_یکه تاز
بانو قهرماني:
من اينجا
در انتهاى جهان ايستادهام
مجاور آخرين بندهاى علاقه
پشت آخرين كلام عاشقانه
پشت احتمال «نرو، بمان»
من اينجا
پشت آخرين كلمات جهان ايستادهام:
پشتِ «شايد»،
«دوستت دارم».
#حسین_وحدانی
بانو قهرماني:
باران که شدی مپرس این خانهی کیست
سقف حرم و مسجد و میخانهی کیست
باران که شدی پیالهها را نشمار
جام و قدح و کاسه و پیمانه یکیست
#مهدی_مختار_زاده
بانو قهرماني:
پرندگان همه خیساند
و گفتوگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیساند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید میدانم!
#خسرو_گلسرخی
هر بار که یک قلم به دستم دادید
غمنامه به چشم غم پرستم دادید
من قطعه ی پیدا شده ی شب هستم
ای آینه هایی که شکستم دادید
#سمیرا_یکه تاز
الهام پوريونس:
بزم بی دردان اگر روشن ز شمع است و چراغ
گوهر شب تاب ما در ظلمت شبها دل است
صائب تبریزی
بانو قهرماني:
در مدرسه به ما الفبا را یاد نداده اند که با آن دکتر و مهندس و مانند اینها شویم.الفبا را یاد داده اند تا ما با هم حرف بزنیم و با حرف زدن با هم زلفی گره بزنیم و قربان صدقه ی هم برویم.ما در قطاری هستیم که نمی دانیم کجا می رود،کدام ایستگاه پیاده می شویم.به جای غصه خوردن بهتر است با هم برویم در بوفه ی قطار بنشینیم و با کسی که دوست داریم حرف بزنیم.
#محمد_صالح_علاء
الهام پوريونس:
چه حالتست منِ خسته را؟ نمی دانم
که هر چه جز دل خود می خورم ،
زیان دارد…
صائب تبریزی •
پريسا گندماني:
پر پرواز ندارم
اما دلی دارم
و حسرت #درناها
و به هنگامی که مرغان مهاجر
در دریاچه ماهتاب
پارو می کشند،
خوشا رها کردن و رفتن ،
به مردابی دیگر!
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر
به دریائی دیگر . . .!
#احمد_شاملو
بانو قهرماني:
تمامِ مردمِ اين شهر
سراغِ جاى خالىات را از من ميگيرند
برگرد؛
قانعشان كن!
برو..
#علي_قاضي_نظام