Press "Enter" to skip to content

1399(2)

 


نیلوفر:

“بعد از تو در جهانی دیگر بوده ام،
زیر سایه ی باران قدمی برداشته ام،

احساسی را بی بهانه باخته ام،
خود را بدهکار خود ساخته ام…”


الهام:

البعد أحيانا لا يؤلم
ولكن المؤلم أن يبعد عنك شخص أفصحت له يوما بأن البعد
هو الشيء الوحيد الذي يكسرك

دوری، گاهی دردآور نیست
اما دردآور اینکه شخصی از تو فاصله بگیرد که روزی برایش آشكارا گفتی که دوری،
تنها چیزی است که تو را می شکند..!

#نزار_قبانی


الهام:

از پل‌های زيادی پريده‌ام
در رودخانه‌های بسيار غرق شده‌ام
بارها
شاخ به شاخ شده‌ام با زندگی
بارها
گلوله خورده‌ام
بارها
مرده‌ام
عشق از من يک بدلکار حرفه‌ای ساخته است.

 

#جلیل_صفربیگی


نیلوفر:

 

موبایلگرافی: نیلوفر قریشی

زندگی باید کرد !

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

زندگی باید کرد !

گاه با غزلی از احساس

گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

زندگی باید کرد !

گاه با ناب ترین شعر زمان

گاه با ساده ترین قصه یک انسان

زندگی باید کرد !

گاه با سایه ابری سرگردان

گاه با هاله ای از سوز پنهان

گاه باید روئید

از پس آن باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان

لحظه هایت بی غم …………

روزگارت آرام

سهراب سپهری

 


نازنين:

نه بهار با هیچ اردیبهشتی،
نه تابستان با هیچ شهریوری
نه زمستان با هیچ اسفندی،
اندازه پاییز به مذاق دل‌ها خوش نمی‌آید.
پائیز مهری دارد،
که بر دل هر آدمی می‌نشیند…

#موبایلگرافی، کانادا


بابک:

شما برای اینکه یک دقیقه در «تلویزیون» حرف بزنید،
باید صد دقیقه‌ «دانش» داشته باشید…
برای اینکه بتوانید یک صفحه «کتاب» بنویسید،
صد برابر آن «معلومات» داشته باشید…
برای اینکه بتوانید تنها یک فریم «عکس» بگیرید،
باید یک «جهان بینی» عجیب داشته باشید…

 

دکتر اکبر عالمی / کارگردان، منتقد و استاد سینما

 


پرواز:

چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی قرارست؟

نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟

خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟

اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟

کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست

چو شمع مهر خاموشی گزیند
شب اندر وی به آرامی نشیند

ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او

نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست
پر از عطر شقایق های خودروست

بیا با هم شبی آنجا سرآریم

دمار از جان دوری ها برآریم

خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست

بیا… اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند

اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند

درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زآنان کسی را

تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی

گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت

شاعر:سیمین بهبهانی


پرواز:

می چسبد در هوای یک روزِ ساده ؛
جورِ خواستنی تری قدم بزنی…
با حالِ درختها نفس بکشی ، در نگاهِ آفتاب جوانه بزنی ؛ با دستِ افسونگرِ نور بزم به پا کنی…
تو باشی و جنگلِ انبوهِ رنگ و نوری که بی دریغ می بارد‌…
و آدم هایی که بی هیچ دروغی اهلِ مهربانی اند!
و لبخندی که جآنانه روی چهره ات می نشیند…
می چسبد که هر روز ؛ جورِ خالصانه ای در کشف
و شهودِ عمیقِ زندگی غرق شوی‌…
عاشق ترین به وقتِ لحظه ی اکنون!
فکرِ بعد و بعدترها ، فکرِ فردا و فرداها
فکرِ دلهره هایت را نکنی…
می چسبد که فقط خودت باشی و دنیای واژه ها
خودت باشی و شکوهِ باران
خودت باشی و کُنجِ امنِ لحظه ها…
می چسبد که جورِ واقعی تری ؛
مجال دهی به هیجانهای خاموشِ درون…
به پرنده های بی تابِ خیال…

|#فاطمه_پنبه_کار|


الهام:

گر در سرت هوای وصال است حافظا
باید که خاکِ درگهِ اهلِ هنر شوی


پريسا:

شادی لای گلهای حیاط !

دقیقا شادی در چیزهای کوچک است. برای همین گفته اند آرزوهای دور و دراز نداشته باش! در بین معاصران ما شادمانی های کوچک به طور خاص در شعر سهراب سپهری جمع شده است.
وقتی به شعر سپهری نگاه می کنیم ناگهان به این نتیجه می رسیم که شادی بزرگ ؛ سرجمع این شادی های کوچک است! کسی که به دنبال شادی بزرگ است باید توانسته باشد از چیزهای کوچک دلخوش شود:
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر
آسمانی بی ابر ،اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک ،لای گل های حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد!


عليرضا:

خان

نه خانی ‌آمده نه خانی رفته
خانی درکار نیست
جز خودت
همین

خانی اما
خان خود
ارباب خود نوکرخود
خود خود مغفول
اسیر پنجه ی ابتذال روزمرگی
ورق خوردن بیهوده ی
دفتر ایام
بی محتوا بی پیام

بااین همه اما
چشمه ی حیات جاری ست
درگلستان فطرت…….
صاف ومصفا آب وآیینه
شور حیات
چه مرواریدهاست
در صدف انسان

مصطبه ی عشق ست
قله ی قاف دل ها
عروج توانی کرد
بر آن اوج؟
هرچند
مقصد بس بعید است
اما این شور
ازورای غبارزمانه
چون شکوه آسمان سای دماوند
با من است………

نه خانی آمده نه خانی رفته
خانی درکار نیست
جز فطرت ناب
شاهین فکر. و
پرواز خیال
۹۹/۶/۲۸
آنه محمد.

 


نيلوفر:

من از هجوم هجاهای عشق میترسم،

امید بی ثمری خانه در دلم کرده است.

مرا به خود بگذار…

کسی؟!

نه هیچ کسی را دگر نمیخواهم…

حمید مصدق

موبایلگرافی: نیلوفر قریشی
.


پريسا:

این روزها که می گذرد ، هر روز
احساس می کنم که کسی در باد
فریاد می زند
احساس می کنم که مرا
از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او
مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل صدای آمدن روز است
آن روز ناگزیر که می آید
روزی که عابران خمیده
یک لحظه وقت داشته باشند
تا سربلند باشند
و آفتاب را
در آسمان ببینند
روزی که این قطار قدیمی
در بستر موازی تکرار
یک لحظه بی بهانه توقف کند
تا چشم های خسته ی خواب آلود
از پشت پنجره
تصویر ابرها را در قاب
و طرح واژگونه ی جنگل را
در آب بنگرند
آن روز
پرواز دستهای صمیمی
در جستجوی دوست
آغاز می شود
روزی که روز تازه ی پرواز
روزی که نامه ها همه باز است
روزی که جای نامه و مهر و تمبر
بال کبوتری را
امضا کنیم
و مثل نامه ای بفرستیم
صندوقهای پستی
آن روز آشیان کبوترهاست
روزی که دست خواهش ، کوتاه
روزی که التماس گناه است
و فطرت خدا
در زیر پای رهگذران پیاده رو
بر روی روزنامه نخوابد
و خواب نان تازه نبیند
روزی که روی درها
با خط ساده ای بنویسند :
” تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! ”
و زانوان خسته ی مغرور
جز پیش پای عشق
با خاک آشنا نشود
و قصه های واقعی امروز
خواب و خیال باشند
#قیصر امین پور#


بابک:

چشم نرگس…

 

خواهم که بر زلفت، زلفت، زلفت
هر دم زنم شانه، هر دم زنم شانه
ترسم پریشان کند بسی
حال هر کسی
چشم نرگست
مستانه مستانه، مستانه مستانه
خواهم بر آبرویت، رویت، رویت
هر دم کشم وسمه، هر دم کشم وسمه
ترسم که مجنون کند بسی
مثل من کسی
چشم نرگست
دیوانه دیوانه، دیوانه دیوانه
یک شب بیا منزل ما
حل کن دو صد مشکل ما
ای دلبر خوشکل ما
دردت به جان ما شد، روح و روان ما شد
خواهم که بر چشمت، چشمت، چشمت
هر دم کشم سرمه، هر دم کشم سرمه
ترسم پریشان کند بسی
حال هر کسی
چشم نرگست
مستانه مستانه، مستانه مستانه
خواهم که بر رویت، رویت، رویت
هر دم زنم بوسه،هر دم زنم بوسه
ترسم که نالان کند بسی
مثل من کسی
چشم نرگست
جانانه جانانه، جانانه جانانه


بابک:

خوش خوش به پایان می رسد این روز سرگردان ما
زودا که با منزل شویم آرام گیرد جان ما

جان وارهد از دام تن، دل وارهد از ما و من
وز پرده حرف و سخن بیرون فتد دستان ما

از حبس این ننگین قفس گر وارهم وین خار و خس
پرواز گیرم یک نفس تا گلشن جانان ما

گر نیست درد این زندگی، مرگ از چه درمانش کند
زین درد جانم خسته شد تا کی رسد درمان ما

در سوز سودای کسی یک عمر اینجا سوختم
کو حشر تا خامُش کند این شعله از دامان ما

صد جلوه‌ اش در هر قدم آیینه کرد از چشم من
واخر به جز حیرت ندید این آینه حیران ما

این رندیِ پنهان ما از کس نبود مخفی چرا
جز مدعی آگه نشد زین رندیِ پنهان ما…

 

“استاد عبدالحسین زرین کوب”


نيلوفر:

سایه ها زیر درختان در غروب سبز می گریند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر
و آسمان چون من غبار آلود دلگیری
باد بوی خاک باران خورده می آرد
سبزه ها در رهگذر شب پریشانند
آه اکنون بر کدامین دشت می بارد
باغ حسرتناک بارانی ست
چون دل من در هوای گریه سیری

هوشنگ ابتهاج


الهام:

ﺣﺎﻝ ﻣﻦ ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ ﺍﻣﺎ ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﮑﻦ
ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ِ ﺩﯾﺪﻥ ِ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﮑﻦ

ﺩﺭ ﺩﻟﻢ ﺷﻮﺭ ِ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﺣﮑﻤﺮﺍﻧﯽ ﻣﯿﮑﻨﺪ
ﻻﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻟﺸﻮﺭﻩ ﻫﺎ، ﺁﺷﻮﺏ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﮑﻦ

ﺻﺒﺮ ﻣﻦ ﺳﺮ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺟﺎﻧﻢ ﺑﻪ ﻟﺐ، ﺍﻣﺎ ﺑﻤﺎﻥ
ﻣﻦ ﺻﺒﻮﺭﯼ ﻣﯿﮑﻨﻢ، ﺍﯾﻮﺏ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﮑﻦ

ﺍﺷﮏ ﺯﺍﻧﻮ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﺠﺮﻩ
ﺑﻐﺾ ﺳﻨﮕﯿﻦ ِ ﻣﻦ ِ ﻣﻐﻠﻮﺏ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﮑﻦ

ﻣﯿﺮﻭﻡ ﺍﺯ ﯾﺎﺩ، ﺍﻣﺎ ﯾﺎﺩ ِ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺧﺎﻃﺮﻡ
ﻋﺸﻖ ﻫﺎﯼ ﺧﺎﻟﺺ ﻭ ﻣﺮﻏﻮﺏ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﮑﻦ

ﺍﯼ ﺑﻪ ﻗﺮﺑﺎﻥ ﺩﻭ ﭼﺸﻤﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﯾﻮﺳﻒ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﯼ ﯾﻌﻘﻮﺏ ﺭﺍ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﮑﻦ

#نجمه_زارع


پريسا:

” در جستجوی آدمیزاد ”

دی شیخ با چراغ همی گشت گردِ شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود جُسته ایم ما
گفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوست
مولانا

□ اشاره است به داستان دیوژن، حکیم یونانی، از مکتب کلبیون، که روزها چراغ به دست می‌گرفت و می‌گفت به دنبال انسان می‌گردم و چون می‌گفتند این همه انسان در کوچه و بازار هست نمی‌بینی؟ می‌گفت دنبال مردی هستم که در هنگام خشم و شهوت انسانیتش گم نشود.

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو
طالب مردی چنینم کو به کو
مثنوی

برگرفته از کتاب ” در صحبت مولانا ”
اثر حسین الهی قمشه ای
ناشر: انتشارات سخن


عليرضا:

شعر استاد شفیعی کدکنی برای در گذشت محمد رضا شجریان

«در آن زلال بیکران»
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد
وطن، زِ نو، جوان شود دمی دگر برآورد
به روی نقشه وطن، صدات چون کند سفر
کویر سبز گردد و سر از خزر برآورد
برون زِ ترس و لرزها گذر کند ز مرزها
بهار بیکرانه‎ای به زیب و فر برآورد
چو موجِ آن ترانه‎ها برآید از کرانه‎ها
جوانه‎های ارغوان زِ بیشه سر برآورد
بهار جاودانه‎ای که شیوه و شمیم آن
ز صبرِ سبزِ باغِ ما گُلِ ظفر برآورد
سیاهی از وطن رود، سپیده‌ای جوان دمد
چو آذرخشِ نغمه‎ات زِ شب شرر برآورد
شب ارچه‌ های و هو کند، زِ خویش شست‌وشو کند
در این زلال بیکران دمی اگر برآورد
صدای توست جاده‎ای که می‎رود که می‎رود
به باغ اشتیاق جان وزان سحر برآورد
بخوان که از صدای تو در آسمانِ باغ ما
هزار قمریِ جوان دوباره پَر برآورد
سفیرِ شادی وطن صفیر نغمه‎های توست
بخوان که از صدای تو سپیده سر برآورد

 


گندماني:

دوباره زنده کن این خسته‌ی خزان زده را
حلول کن به تنم، جان ببخش و جانان باش

کویر تشنه‌ی عشقم، تداوم عطشم
دگر بس است، ز باران مگوی، باران باش…

#حسین_منزوی


بابک:

بانوی‌ من‌ !

دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌
در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر
عصری‌ که‌ عطرِ کتاب‌ ،
عطرِ یاس‌ و عطرِ آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد.

دلم‌ می‌خواست‌ تو را
در عصر شمع‌ دوست‌ می‌داشتم‌ !
در عصر هیزم‌ و بادبزن‌های‌ اسپانیایی‌
و نامه‌های‌ نوشته‌ شده‌ با پَر
و پیراهن‌های‌ تافته‌ی‌ رنگارنگ
نه‌ در عصر دیسکو ،
ماشین‌های‌ فراری‌ و شلوارهای‌ جین‌

دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصرِ دیگری‌ می‌دیدم
عصری‌ که‌ در آن‌
گنجشکان‌ ، پلیکان‌ها و پریان‌ دریایی‌ حاکم‌ بودند
عصری‌ که‌ از آن‌ِ نقاشان‌ بود ،
از آن‌ِ موسیقی‌دان‌ها ،
عاشقان‌ ،
شاعران‌ ،
کودکان‌
و دیوانگان

دلم‌ می‌خواست‌ تو با من‌ بودی‌
در عصری‌ که‌ بر گل‌ و شعر و بوریا و زن‌ ستم‌ نبود

ولی‌ افسوس‌
ما دیر رسیدیم‌
ما گل عشق‌ را جستجو می‌کنیم‌ ،
در عصری‌ که‌ با عشق بیگانه‌ است…

“نزار قبانی”


بابک:

مبادا امشب دیر کنی …
تمام جانِ من ،
به همین دیدارهای شبانه است !
رویاهایی که هر شب میبینم ،
تا زنده بمانم …!

“سیدعلی صالحی”


علیرضا:

ترکیب، مدیون طراحی است.

نیمایوشیج


پریسا:

شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد.
بعد از ملاقاتی کوتاه, شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند.
اما فرمانروا که دلش می خواست او را نگه دارد گفت:
نرو, تورا وزیر دادگستری می کنیم.
شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم

فروانروا گفت:
خب, خودت را محاکمه کن!
این سخت ترین کار دنیاست
اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی.

#آنتوان_دوسنت_اگزوپری


مریم:

بوی تنت
مرا برمی‌گرداند
به دوران پیش از خودم
پیش از آن که باشم
مگر پیش از تو
سیب هم وجود داشت؟

#عباس_معروفی


مریم:

يك صبحِ زود
يك صبحِ زودِ قشنگ خواهيم رفت
همان طرف هاى دورِ آشنا خواهيم رفت

مى گويند آنجا
كوچه هايى دارد عجيب،
غرقِ نور و سلام و تبسم وُ
هر چه شما بخواهيد!
مى گويند آنجا
نسترن ها نماز مى خوانند
آب، اهل آوازِ رفتن است
و ملائكى بى سوُال
پياله هاى پُر از مى را
بر چينه هاى ستاره چيده اند،
هوا خوش است و كلمات،
همه كلمات از هر چه گفتنِ بوسه آزادند!
#سيد_على_صالحى


بابک:

قسم به زایمان ماهی‌ها در تُنگ کوچک کافه
قسم به شب
و تو
.
.
.
اگر حرف نمی‌زدم امروز چهل‌ساله بودم
و می‌شد در مراکش باشم
می‌شد شعری به زبان عربی بنویسم
می‌شد رنگ آبیِ یک شهر را سربکشم

حالا نه رنگی مانده،
نه حرفی،
خودم را سر می‌کشم
خودم را بالا می‌آورم
و می‌دانم گاهی پاییز در همۀ فصل‌ها خانه می‌کند…

قسم به زایمان ماهی‌ها در تنگ کوچک کافه
قسم به آبیِ مراکش
قسم به تمامِ ندیدن‌ها
نگفتن‌ها
و شعرهای ناتمام…

 

– سلمان نظافت‌یزدی
ـ قسمت عمیق، قسمت کم‌عمق
ـ نشر نگاه


بابک:

وه … چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
نغمهٔ من …
همچو آوای نسیم پر شکسته
عطر غم می‌ریخت بر دل‌های خسته
پیش رویم :
چهرهٔ تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه‌ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگمانی
کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز بودم.

فروغ_فرخزاد
[ اندوه پرست ــ از دفتر دیوار ]


بابک:

از تو بعید نیست جهان عاشقت شود
شیطان رانده، سجده کنان عاشقت شود
از تو بعید نیست میان دو خنده ات
تاریخ گنگی از خفقان، عاشقت شود
توران به خاک خاطره هایت بیافتد و
آرش، بدون تیر و کمان عاشقت شود
از تو بعید نیست قیامت کنی و بعد
خاکستر جهنمیان، عاشقت شود
وقتی نوازش تو شبیخون زندگیست
هر قلب مات بی ضربان، عاشقت شود
از من بعید بود ولی عاشقت شدم
از تو بعید نیست جهان عاشقت شود…

“افشین یداللهی”


پریسا:

ستيز من تنها با تاریکی است
و برای ستیزه و نبرد با تاریکی هم،
شـمشـیر روی تاریکی نمیکشم ،
چـراغ می افروزم

#زرتشت


نیلوفر:

“و تو هر جا،
و هر کجای جهان که باشی
باز به رویاهای من،
بازخواهی گشت …”


نیلوفر:

دوست داشتن!
دنیا فقط همین یک لذت را دارد…

هریت بیچر استو


الهام:

نرو! بمان، که من از انتظار میترسم
من از جدایی و بُغض و فرار میترسم

نگو که این همه دل کندن اضطراری بود
من از مُواجهه با اضطرار میترسم

مرا میانِ دلِ گوشه گیرِ خود جا کن
من از حواشی و گوشه کنار میترسم

بمان که بی تو من حتی از آسمان، از گل
از این ترنمِ فصل بهار میترسم

تصورت کنم اینجا؟ میان این خانه؟
نه! من از این تصورِ بی اعتبار میترسم

من از شنیدنِ صوتِ “خدا به همراهت”
من از شنیدنِ سوتِ قطار میترسم

نماز وحشتِ این عاشقانه را خواندم
من از نبودِ تو… با افتخار میترسم…

#سید_مهدی_موسوی


علیرضا:

پاییز عزیز روح بارانت کو؟
پس پنجره رو به خیابانت کو؟
من منتظر آمدن مهمانم
ای خاطره ی قشنگ مهمانت کو؟
#الهام_پوریونس

 


نیلوفر:

دوســــت داشتن را درچشمی بجـوی
که حتی وقتی بسته است
رویای تـــــو را ببیند…

فرانتس_کافکا


نیلوفر:

حتی اگر نباشی …

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را
می جویمت چنانکه لب تشنه آب را
محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیده دمان آفتاب را
بی تابم آنچنانکه درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایسته ای چنانکه تپیدن برای دل
یا آنچنانکه بال ِ پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی ، می آفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور

 


پریسا:

قهوه بنوشید
موسیقی گوش دهید؛
و دقایقی به هیچ چیز فکر نکنید
شاید زندگی همین باشد.


نیلوفر:

[ Photo ]
اين است زمزمه سپيده
اين است آفتاب که بر مي آيد
تک تک ، ستاره ها آب مي شوند
و شب
بريده بريده
به سايه هاي خرد تجزيه مي شود
و در پس هر چيز
پناهي مي جويد
و نسيم خنک بامدادي
چونان نوازشي ست
عشق ما دهکده اي که هرگز به خواب نمي رود
نه به شبان و
نه به روز
و جنبش و شور حيات
يک دم در آن فرو نمي نشيند
….
تا دست تو را به دست آرم
از کدامين کوه مي بايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا مي بايدم گذشت
تا بگذرم
روزي که اين چنين به زيبايي آغاز مي شود
به هنگامي که آخرين کلمات تاريک غم نامه ي گذشته را با شبي
که در گذر است به فراموشي ي باد شبانه سپرده ام
از براي آن نيست که در حسرت تو بگذرد
تو باد و شکوفه و ميوه ي، اي همه ي فصول من
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانگي را آغاز کنم
احمد شاملو

مریم:

در خواب به هیات گُلی درآمدم
که دختری آن را کَند
شکست
قطع کرد و
لای دفترش خشک کرد
آه چه خوب شد!
آه چه خوب شد!
که گلوله‌ای نشدم
تا در جنگ برادرکشی
جامه زنی را با من سیاه کنند!

➖ لطیف هلمت
➖ ترجمه‌ی مختار شکری‌پور

©️Painting: Tannaz Tavassoli


مریم:

میﺗﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ، ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺁﺳﺎﻧﯽ!
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﭼﻨﺪﺳﺎلیست ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﺴﺘﻢ!
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﺮﮒ ﺩﺭﺧﺖ
ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﯼ ﻃﺮﺑﻨﺎﮎ ﭼﻤﻦ
ﻋﺎﺷﻖ ﺭﻗﺺ ﺷﻘﺎﯾﻖ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ
ﻋﺎﺷﻖ ﮔﻨﺪﻡ ﺷﺎﺩ!
ﺁﺭﯼ ﻣﯿﺘﻮﺍﻥ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩ
ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻬﺮ ﻭﻟﯽ می‌گویند:
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﺥ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﻧﮕﺎﺭ!
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺧﻠﻮﺗﯽ ﺑﺎ ﯾﮏ ﯾﺎﺭ!
ﯾﺎ به قول ﺧﻮﺍﺟﻪ،
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﻟﺤﻈﻪﯼ ﺑﻮﺱ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ!
ﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﺍﻧﻢ ﭼﯿﺴﺖ
ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ ﮔﻮﯾﻨﺪ
ﻣﻦ ﻧﻪ ﯾﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﻧﮕﺎﺭﯼ ﻧﻪ ﮐﻨﺎﺭﯼ ﺩﺍﺭﻡ!
ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺍﻣﺎ ﻣﻦ،
ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺩﻝ ﺧﻮﺩ می‌فهمم
ﻋﺸﻖ ﯾﻌﻨﯽ ﺭﻧﮓ ﺯﯾﺒﺎﯼ ﺍﻧﺎﺭ

#فروغ_فرخزاد


پرواز:

مانده ام چگونه تو را فراموش کنم
اگر تو را فراموش کنم
باید سال‌هایی را نیز
که با تو بوده ام فراموش کنم
دریا را فراموش کنم
و کافه های غروب را
باران را
اسب ها و جاده ها را
باید دنیا را
زندگی را
و خودم را نیز فراموش کنم
تو با همه چیز من آمیخته ای.

#رسول_یونان


صدیقه:

صائب شکایت از ستم یار چون کند؟
هر جا که عشق هست، جفا و وفا یکی است

صائب تبریزی


صدیقه:

هیچ شب خالی از اندیشه ي زلف تو نیَم
این تصور سبب ِخواب ِپریشان من‌ست

طالب آملی


پریسا:

قبل این که عاشقم شوی
به من اعتماد کن!
بعد
سال ها فرصت داریم
قصه ی دوست داشتن هایمان را
برای هم تعریف کنیم!
#امید_صباغ_نو


مریم:

من آنچه با تو گفتم برای ابرها بود
آنچه با تو گفتم برای درخت و دریا بود
برای هر موج، برای پرندگان در میان برگ‌ها
برای سنگ‌ریزه‌های هیاهو
برای دست‌های آشنا
برای چشمی که چهره می‌شود
و خواب، آسمانی به آن می‌دهد هم‌رنگش
برای هر شبی که بیاشامی
برای شبکه‌ی راه‌ها
برای پنجره‌ی گشوده، برای پیشانی گشاده
من آنچه به با تو گفتم، برای اندیشه‌هایت بود…

هر نوازشی، هر اعتمادی
زنده می‌ماند.

پل الوار/ترجمه‌ی شاملو

 


نیلوفر:

Painting by: Tran Tuan,
Saatchi Art

“روزی اگر قدرت تکرار لحظه‌ها را داشتی، در تمامش چه کسی را برای خودت تکرار می‌کردی؟ …”


نیلوفر:

یاری کن و گره زن
نگه ما و خودت با هم!
باشد که …
تراود در ما همه تو

سهراب_سپهری


نیلوفر:

خمار و سردم آری در رَگَم همواره جاری کُن

شراب و آفتابی را که در بوسیدنت داری…

حسین منزوی


پرواز:

آسمان تو چه رنگ است امشب…
#موبایگرافی

پرواز:

در میان تمام لذت‌های زندگی،
موسیقی فقط در برابر عشق عقب می‌نشیند.
ولی عشق هم چیزی جز یک نغمه نیست.

#الکساندر_پوشکین


پریسا:

هدف از زندگی فقط شاد بودن نیست، بلکه مفید بودن، شرافتمند بودن، دلسوز و غمخوار بودن است. تفاوت دارد كه فقط زندگی کرده ای
یا خیلی خوب زندگی کرده ای.

رالف_امرسون


ریحانه:

هرکس می‌باید در طول روز، آوازی گوش کند؛ شعری بخواند؛
تصویری زیبا ببیند و اگر ممکن بود چند کلام حرف عاقلانه بزند …

👤گوته


بابک:

عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
حالا روزگار، پاییز و بهار
می گذره خبر نداریم
جز سپیدی موی تیره مون
انگار که سحر نداریم
خط به خط فلک
روی گونه ها
نقش رنج و غم کشیده
زندگی چنان ، اشک حسرتی
از دو چشم ما چکیده
من شکسته، تو شکسته
از گذشت عمر خسته
جای پای روزگار
روی گونه ها نشسته
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده، نمونده
دست زندگی
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده،نشونده
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد

کانال رسمی اکبر گلپایگانی:
@Golpa1


مریم:

اگر همه چیز خریدنی بود
برای مادرم عمری دوباره می خریدم…
برای پدرم کمی جوانی
و برای خودم
خنده‌های کودکی نه!
هیچ!

همه‌ی دار و ندارم را خرجشان می‌کردم…


مریم:

ما کودکان دوره‌ی فَطرتیم، در فاصلۀ بین احتضارِ خدایان و مرگِ قریب‌الوقوعشان جای گرفته‌ایم، نه ایمانِ «مولوی» را داریم و نه تجربۀ هولناک «کافکا» را، نه دنیای رنگینِ «رضا عباسی» را می‌شناسیم نه روحِ جنون‌زدۀ «ونگوگ» را، نه خلوتِ با خود داریم و نه تنهای تنهاییم، نه توکل بر خدا داریم و نه مدعی‌اش هستیم، نه مُجهز به تسلیمیم و نه مسلح به قدرتِ هیولایی نَفی. بی‌هویتی، اکنون هویتِ ماست.

#داریوش_شایگان
از کتابِ “آسیا در برابر غرب”


مریم:

عصرآهسته عجیبی‌ست
انگار هرچه پراکندگی‌ست
آمده‌اند حوالی همین بی‌حواسِ من جمع شده
می‌خواهندسر به سرم بگذارند
یعنی پاییز همه‌ی پارک‌های جهان
همیشه همین قدرخلوت است؟!

#سید_علی_صالحی

 


مریم:

اکنون تو رفته‌ای
و غروب سایه می گسترد
به سینهٔ راه …

#فروغ_فرخزاد


 


نیلوفر:

“و تو هر جا،
و هر کجای جهان که باشی
باز به رویاهای من،
بازخواهی گشت …”


نیلوفر:

دوست داشتن!
دنیا فقط همین یک لذت را دارد…

هریت بیچر استو


نازي:

وقتی آدم کسی را دوست دارد، همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا میکند، تا آخر عمر!

📙 #ابله_محله
👤 #كريستين_بوبن


نازي:

موسیقی…
به جهان … روح
به ذهن … بال
به تخیل … پرواز
و به هر چیزی … زندگی می بخشد.


پريسا:

تنهایی
نام دیگر پاییز است،
هرچه عمیق‌تر
برگ‌ریزانِ خاطرات بیشتر ..

#رضا_کاظمی


پريسا:

آن‌ها که اهلِ صُلح اند
بُردند زندگی را

وین ناکَسان بِمانَند
در جَنگِ زندگانی

“مولانا”

 


عليرضا:

چقدر شبیه پاییزی
زیبا، جذاب، رنگارنگ
و من
چقدر، دلم پاییز میخواهد.

#پیمان_شمس


شيوا:

شعر: #بیرون_شد_از_گمار
دفتر: #یادگار_خون_سرو

راه در جنگل اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید
وقتی از جنگل گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گره کور گمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می‌ریزد
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش
در تو می‌آمیزد

ای فراز آمده از جنگل کور
هستی روشن دشت
آشکارا بادت
بر لب چشمه خورشید زلال
جرعه نور گوارا بادت

#هوشنگ_ابتهاج


مريم:

وقتی که قرار است کنار تو نباشم
بگذار زمان روی زمین بند نباشد…


مريم:

وقتی خوشبختی را پیدا کردید آنرا سوال‌پیچ نکنید.

چارلز بوکوفسکی


مريم:

از ناملایمات زندگی که به تنگ می‌آیم،
به مأمن‌هایی پناه می‌برم تا روح آزرده‌ام را صیقلی بدهم؛ حمامِ روح من، آغوش گرم مادرم است، نگاه کردن به چشمان معصوم یک دختربچه‌، در آغوش گرفتن یک سگ کوچک ، گوش دادن به صدای آب یک رودخانه ، نگاه کردن به غروبی شگفت‌انگیز ، شنیدن دکلمه‌ای از شاملو یا شعرخوانی سایه آنجایی که لطفی تار می‌نوازد ، غرق شدن در صدای ویولونی حُزن‌انگیز ، تماشای کنسرت ، تئاتر ، فیلم ، خواندن ابیاتی از حافظ یا رمانی کلاسیک…

می‌دانی رفیق! حق با آقای داستایفسکی است. «هر انسانی باید بتواند به جایی پناه آورد ؛ به یکجا ، هرکجا که باشد…»

و چه خوشبختی بزرگی‌ست یافتن چنین پناهگاهی

عباس ناظری


بابک:

ما از دلگیریِ روزهایمان ، به “شب” پناه می بردیم ،
و از دلتنگیِ شب هایمان ، به روز …
و اینگونه بود که تمامِ جوانیِ مان ؛
در ناتمامِ یک انتظار ، “تمام” شد !


مريم:

جامی شکسته دیدم در بزم می فروشی

گفتم بدین شکسته،چون باده میفروشی

خندیدگفت زین جام،جز عاشقان ننوشند

مست شکسته داندقدر شکسته نوشی

مستان دل شکسته جام شکسته نوشند

کز ساغر شکسته خوش می رود خروشی…


بابک:

سایه می‌گوید از زندگی بسیار راضی است چون فرصت شنیدن این آواز ابوعطای شاهکار محمدرضا شجریان با شعر حافظ و تار محمدرضا لطفی را پیدا کرده است.
حق دارد از زندگی راضی باشد.


مريم:

و این خاطراتِ من و توست
که توت می‌شود یک روز
انار می‌شود گاهی
که دیروز انگور شده بود
که فردا زیتون و تلخ‌..

“بیژن نجدی”


بابک:

آنی تو
آن کنایه‌ی مرموز
که در نهفت عشق روان است
دانستن‌اش ضرور و گفتن‌اش محال !
تو… آنی تو…

از ما گذشت،
باید به ابر بیاموزیم
تا از عطش گیاه نمیرد.

باید به قفل‌ها بسپاریم
با بوسه‌ یی گشوده شوند
بی‌رخصتِ کلید…

“نصرت رحمانی”


بابک:

خدا کند یک اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیمان
آری همینجا
وسط بی حوصلگی های روزانه مان ،
نگرانی های شبانه مان ،
وسط زخم های دلمان
آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم ..
یک اتفاق خوب بیفتد
که خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود…
آنگونه که یک اتفاق خوب
همین الان ؛
همین ساعت ؛
همین حالا ؛
از پشت کوه های صبرمان طلوع کند و
غروب همه غصه هایمان باشد
طلوعی که غروبش همیشه خیر است…
خدایا
کمی ” پایان خوش” می خواهم برای این روزهایم …

خدا کند یک اتفاق خوب بیافتد وسط زندگیمان
آری همینجا
وسط بی حوصلگی های روزانه مان ،
نگرانی های شبانه مان ،
وسط زخم های دلمان
آنجا که زندگی را هیچوقت زندگی نکردیم ..
یک اتفاق خوب بیفتد
که خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن از یادمان برود…
آنگونه که یک اتفاق خوب
همین الان ؛
همین ساعت ؛
همین حالا ؛
از پشت کوه های صبرمان طلوع کند و
غروب همه غصه هایمان باشد
طلوعی که غروبش همیشه خیر است…
خدایا
کمی ” پایان خوش” می خواهم برای این روزهایم …


بابک:

به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟

گذشتم از او به خیره سری، گرفته ر‌ه مه دگری
کنون چه کنم با خطای دلم، گرم برود آشنای دلم

به جز ر‌ه او، نه راه دگر، دگر نکنم، خطای دگر
به شکوه گفتم برم ز دل‌ یاد روی تو آرزوی تو
به خنده گفتا نرنجم از خلق و خوی تو یاد روی تو

ولی‌ ز من دل‌ چو برکنی، حدیث خود بر که افکنی؟
هر کجا روی وصله ی منی، ساغر وفا از چه بشکنی؟
نخفته ام به خیالی که می پزد دل من

خمار صد شبه دارم، شرابخانه کجاست؟

 

نادر گلچین


نيلوفر:

در من چه وعده‌هاست
در من چه هجرهاست

در من ،
چه دست‌ها
به دعا مانده روز و شب…
این‌ها چه می‌شود؟

آخر چگونه این همه عشاقِ بی‌شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه‌ها همه خاموش می‌شوند؟

این ذره ذره گرمی خاموش‌وار ما
یک روز بی‌گمان
سر می‌زند جایی و خورشید می‌شود

تا دوست داری‌ام
تا دوست دارمت…

سیاوش_کسرایی

.


نازي تارقلي زاده:

تو را به جای همه‌ی کسانی که نمی شناخته‌ام … دوست می دارم
تو را به جای همه‌‌ی روزگارانی که نمی‌زیسته‌ام … دوست می‌دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می‌شود و
برای نخستین گناه …
تو را به خاطر دوست داشتن … دوست می‌دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی‌دارم … دوست می‌دارم!

✍️#پل_الوار

 


عليرضا:

هوا صاف
بام خانه‌ها خيس
ز باران شب پیش
كبوتر‌هاي وحشي، بر لب جو
طنينِ چرخ‌هاي يك درشکه:
– درشكه!
تئاتر َمه، خيابون ستاره!»

(سطور پایانی نمایشنامه‌ی پیامبر، محمود طیاری)


مريم:

همیشه از موسیقی می‌ترسیدم چون نمی‌دانستم مرا به چه دنیایی می‌خواهد ببرد…

کافکا


مريم:

 

اگر آدمی جرات دور شدن از کرانه را نداشته باشد نمی‌تواند به اقیانوس‌های نو دست یابد.

آندره ژید


مريم:

 

[Forwarded from …]
[ Photo ]
آیا شک داری،
که بخشی از وجود منی؟
من از چشمان تو آتش را دزدیدم
و مهم‌ترین انقلاب‌ها را رقم زدم،
تو ماهی هستی که در آب حیات
من شنا می‌کنی ،تو ماهی هستی که
هر شب از پنجره کلمات من طلوع می‌کنی،
تو بزرگ‌ترین فتح در میان فتوحات منی،
تو آخرین وطنی که در آن زاده شدم،
و در آن دفن خواهم شد…

#نزار_قبانی


پرواز:

«‏می‌پرسی با کسالت و بی‌خوابی شب چطور به سر می‌برم؟ مثل شمع: همین که صبح می‌رسد خاموش می‌شوم و با وجود این، استعداد روشن شدن دوباره در من مهیا است.»

نیما یوشیج

 


پريسا:

چه‌ کسی می‌گوید
پشت این ثانیه‌ها تاریک ا‌ست؟
گام اگر برداریم
روشنی نزدیک است…

👤#سهراب_سپهری


شيوا:

شعر: #بیرون_شد_از_گمار
دفتر: #یادگار_خون_سرو

راه در جنگل اوهام گم است
سینه بگشای چو دشت
اگرت پرتو خورشید حقیقت باید
وقتی از جنگل گم
پا نهادی بیرون
و رها گشتی
از آن گره کور گمار
ناگهان آبشاری از نور
بر سرت می‌ریزد
و آسمان
با همه پهناوری بی مرزش
در تو می‌آمیزد

ای فراز آمده از جنگل کور
هستی روشن دشت
آشکارا بادت
بر لب چشمه خورشید زلال
جرعه نور گوارا بادت

#هوشنگ_ابتهاج


پريسا:

سلامت فکری جامعه تنها در گرو واکسیناسیون بر ضد جاهلیت است که عوارضش درست با نخستین تب تعصب آشکار می‌شود!

#احمد_شاملو


نيلوفر:

یک جرعه چشاندی به من از عشقت و مستم
یک جرعه ی دیگر بچشان مست ترم کن

حسین منزوی


الهام:

پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نامِ دیگرِ من دوست دارمت…
بر باد می دهم همه ی بودِ خویش را
یعنی تورا به دستِ خودت می سپارمت!

#سید_مهدی_موسوی


نیلوفر:

شاید فقط عاشق بداند او چرا تنهاست :

کامل ترین معنا برای عشق تنهایی است.

فاضل نظری


بابک:

اندوهِ من هوشیار باش و آرام گیر
تو شب را می‌خواستی
فرا می‌رسد ، ببین…
شهر در تاریکی فرو می‌رود
برای عده‌ایی آرامش
برای عده‌ایی هراس به همراه دارد
بشنو محبوبِ من
بشنو لطافت شب را که قدم بر می‌دارد…

#شارل_بودلر
💌: برای هر آنکه محبوب است.


بابک:

از خانه که می آیی
یک دستمال سفید
پاکتی سیگار
گزیده شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار ست…!

#سید_علی_صالحی


بابک:

حلّاج
انگور بود
پس از درخت دارش چیدند
تا وعده اش شراب فراهم شود
تاریخِ عشق و شورشِ اندیشه را
در عصرِ جهلِ هار …

عین القضات
سیبِ سرخ جوانی بود
پس از درخت دارش چیدند
تا قصه ی گناه
-آمیزشِ تلخی و شیرینی –
در چرخه های شعر بگردد…

تا ما
امروز نیز
با هر فشارِ ماشه
حلاج و عین القضات ها
مانندِ برگِ پاییزی
از شاخ سارِ مصرع ها
می افتند
تا…

آه ای درختِ خسته
همسایه ی قدیمِ سبز
تو باز میوه می دهی؟!

 

“منوچهر آتشی”


مريم:

دوست داشتن آخرین داشته‌ی آدمی ست
پنجره را باز بگذارید
ما چیزی برای پنهان کردن نداریم

سید علی صالحی


الهام:

تمامِ این پاییز را
صرف گردآوری کلمه خواهم کرد
که وقتی زمستان رسید
طولانی‌ترین قصیده‌ی عاشقانه را
برایت بنویسم …!

#شیرکو_بیکس


این خانه بدون تو غم انگیز نشد
با من غم دوری ات گلاویز نشد

باد آمد و خاطرات تو بیرون زد
دل، دل، دل من حریف پاییز نشد!

#صدیقه_کشتکار

 


شبهای بدون خواب دارم بی تو
دلواپسی و عذاب دارم بی تو

تو پاسخ غصه های پنهان منی
صد پرسش بی جواب دارم بی تو

#صدیقه_کشتکار


از بی تو شدن هراس دارم، برگرد
با غصه و غم، جناس دارم، برگرد

تو جرات ابراز نداری اما
من جرات التماس دارم، برگرد

#صدیقه_کشتکار


باد آمد و با تلنگری برد تو را
باران زد و بازهم نیاورد تو را

ای دوری لعنتی چه تلخی، حتی
“با صد من عسل نمی شود خورد تو را”

#صدیقه_کشتکار


پريسا:

عاشقی نکردن تو پاییز
مثل نرفتن به اردوی مدرسه است
تا آخرین روز خرداد بغضش توُ گلوت می‌مونه!
#سید_محمد_احمدی


پريسا:

كولیِ پاییز
با تو حرف‌ها دارد.

جانِ تو با برگ يكی‌ست
زردیِ رخسارِ تو
زردیِ پائيز است!

در يورتمهٔ باد
با اسب كبودت
به ميخانهٔ دشت بيا
آنجا سپيدار
حكايت از خشكی دارد
و در ميخانهٔ دشت
باز است
به روی هر کس
كه به ميهمانیِ فقيرانهٔ صبح پاييز آيد!

– اسماعیل یوردشاهیان
«خیمه در پاییز» نشر رودکی؛ چاپ اول: ۱۳۶۹


مريم:

آیدای خودم؛ آیدای احمد!
با همه ی این ها با همه ی خاطره هایی که هر بار پس از رفتنت در ذهن من باقی می ماند؛ با همه این خاطره هایی که هر بار از هنگام رفتنت تا بار دیگر که بازآیی در ذهن من تکرار می شود، و با همه ی عطر جنون انگیزی که پس از رفتنت تا ساعات دراز، خاطره ی تو را در این کلبه ی درویشانه زنده نگه می دارد،_ باز، همین که پا از کنار من کنار گذاشتی، آن ناباوری عظیم همیشگی چون کوهی بر سرم فرود می آید و وادارم می کند که باها و بارها، با تعجب از خودم بپرسم:

«_آیدا؟ آیدای من؟ این جا بود؟ کنار من بود؟ این طعم دبش که روی لب های خودم احساس می کنم طعم آخرین بوسه ی اوست؟ این لالایی سکرآوری که مرا این طور مرا به خواب فرو برد، نفس او بود؟ زانوی او بود که گذاشت سرم را بر آن بگذارم؟ باور نمی کنم. آخر این خوشبختی خیلی بزرگ است؛ این یک رویاست!

#احمد_شاملو
“کتاب:مثل خون در رگهای من”

 

 


مريم:

نه بخاطر آفتاب
نه بخاطر حماسه
بخاطر سایه‌ی بام کوچکش
بخاطر ترانه‌ای کوچک‌تر از دست‌های تو

#احمد_شاملو


مريم:

وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی‌ست!
و “دوستت می‌دارم” رازی‌ست
که در میان حنجره‌ام دق می‌کند
و من چگونه بی‌ تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و آیینه و هوا
به تو معتادند.

#حسین_منزوی

 


شيوا:

بانوی من
من تمام وقت به عشقت مشغولم
نه شنبه‌ای .. نه یک‌شنبه‌ای
نه پنج‌شنبه‌ای..نه جمعه‌ای
نه عید.. نه مرخصی
چون تو بسیار زیبایی
و وقت بسیار تنگ است
مانند یک مورچه‌ی خستگی‌ناپذیر
صبح و عصر
تابستان و زمستان
پاییز و بهار
مشغولم
تا یک شیشه عطر حجازی را برایت فراهم کنم 🌹🍂🍂🍂
که به خودت بزنی
و یک بالش برایت درست کنم
که برآن بخوابی

نزار قبانی

 


نازي:

يك كلمه، يك كلمه را به خاطر بسپار و ديگر مشكلی نخواهی داشت.
كلمه “متفاوت” را به ياد داشته باش.
تو با هر كس ديگر در دنيا فرق داری…!

 

#گريز_از_سرزمين_امن
#ريچارد_باخ

 


پريسا:

تنها زمانی صبور خواهیم شد که
صبر را یک قدرت بدانیم، نه یک ضعف.
و آنچه ویرانمان می‌کند، روزگار نیست
بلکه حوصله‌ی کوچک و آرزوهای بزرگ‌مان است.

#جان_شیفته
#رومن_رولان

 


الهام:

‏برای تولد استاد محمدرضا شجریان..❤️
اثر شهاب جعفرنژاد

نيلوفر:

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود.

فروغ


پريسا:

پاییز را دوست دارم… ﭘﺎﯾﯿﺰ، ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻩ! ﺗﺎﺑﺴﺘﺎﻧﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﻟﺮﺯ ﮐﺮﺩﻩ! ﺑﻐﻀﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺭﺳﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ! ﺣﺮﻓﯽ ﺍﺳﺖ؛ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﻩ! ﻣﻦ، ﺳﮑﻮﺕ ﺭﺳﻮﺏ ﮐﺮﺩﻩ ﺩﺭ ﺗﺐ ﻭ ﻟﺮﺯ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻢ! ﭘﺎﯾﯿﺰ، ﻋﺮﻭﺱ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ.

فصل میوه های نارنجی، فصل بوی نارنگی، فصل بوی پوست پرتقال رو بخاری، فصل بوی نم بارون، فصل خواب زیر پتو کنار بخاری، فصل خرمالو، فصل عشق💛🧡


الهام:

جانا ز تو امکانِ نظرپوشی چیست؟
با غفلتم احتمالِ سرگوشی چیست؟
گفتی که «ز ما یاد نکردی»، هیهات!
من خود به تو زنده‌ام، فراموشی چیست؟!

#بیدل_دهلوی


نيلوفر:

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها

وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده

آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو

چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما

فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد

ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را

کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی

تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی

یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو

ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر

نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو

مولانا


_ رنگ دلخواه‌‌ت چیه؟
_ پاییز
_ پاییز! اون که فصله!؟
_ می دونم ولی اول رنگ بود بعد فصل شد.
قرمز و نارنجی و زردی پاییز حس و حال عجیبی توي دلم میاره. گرمم می‌کنه.
مثل وقتی بعد از یک روز سخت جلوی آتیش شومینه لم می‌دی و گونه‌هات سرخ و دلت آروم می‌شه؛ پاییز با من همین کار را می‌کنه.
باد پاییزی تو پیچ و خم خاطراتم می‌پیچه و هرچی دلش بخواد در میاره.
گاهی سبز و تازه
گاهی قرمز و پرحرارت…
برای این گفتم رنگ دلخواهم پاییزه.
یادم می ده زندگی هزار رنگه و هر لحظه ممکنه حال‌ش عوض بشه. تولد بدنبال زوال 🍂🍁🍂زوال به دنبال تولد …
_ رنگي عجبه پاییز!

#پريساـگندماني


نيلوفر:

“نه بی تو سکوت
نه بی تو سخن
به یاد تو بودم
به یاد تو من”


این کوچه اگر چه بی تو باران خیز است
هر چند که کاسه ی دلم لبریز است
من برگ شدم به پای تو افتادم
هم دست تو و قاتل من پاییز است

#سمیرا_یکه تاز


شيوا:

به خارزار جهان، گل به دامنم، با عشق.
صفای روی تو، تقدیم می‌کنم، با عشق.

درین سیاهی و سردی بسانِ آتشگاه،
همیشه گرمم همواره روشنم، با عشق.

همین نه جان به ره دوست می‌فشانم شاد،
به جانِ دوست، که غمخوار دشمنم، با عشق.

به دست بسته‌ام ای مهربان، نگاه مکن
که بیستون را از پا درافکنم، با عشق.

دوای درد بشر یک کلام باشد و بس
که من برای تو فریاد می‌زنم: با عشق.
‌‌
#فریدون_مشیری


نيلوفر:

تسلاى این جهان این است که
رنجِ مُدام و پیوسته وجود ندارد.
غمی می‌رود و شادی‌ای باز زاده می‌شود.
این‌ها همه در تعادل‌اند.
این جهان جهانِ جبران‌هاست…

آلبر کامو


شيوا:

چگونه ماهی خود را به آب می‌سپرد
به دست موجِ خیالت سپرده‌ام جان را .
فضای یاد تو، در ذهن من، چو دریایی‌ست؛
بر آن شكفته هزاران هزار نيلوفر .
درین بهشتِ برين، چون نسيم می‌گذرم،
چه ارمغان برم آن خنده‌ی گل افشان را؟🌹

#فریدون_مشیری


نيلوفر:

می بوسمش درون غزلهایم،
مرا به این گناه می اندازد.


مريم:

اینجا
روز تا روز
هر روز
چیزی آغاز می‌شود.
من به تو قول می‌دهم،
باور کن،
دیر نخواهد شد!

#سیدعلی_صالحی


مريم:

تا نیاراید
گیسویِ کبودش را به شقایق ها
صبح فرخنده
در آیینه نخواهد خندید…

#هوشنگ_ابتهاج


شيوا:

گیاهی سبز می‌رویید در مرداب رویاهای شیرینم
ز دشت آسمان گویی غبار نور بر می‌خاست
گل خورشید می‌آویخت بر گیسوی مشکینم
نسیم گرم دستی حلقه‌ای را نرم می‌لغزاند
در انگشت سیمینم

#فروغ_فرخزاد


پرواز:

پاییز
درِ خانه یِ دل
را خواهد زد…
روزهایِ دلتنگی ما نزدیک است !
#آگرین_یوسفی


نيلوفر:

چه فرقی میکند
من عاشق تو باشم
یا
تو عاشق من

چه فرقی میکند
رنگین کمان از کدام سمت آسمان آغاز میشود!

گروس عبدالملکیان


نيلوفر:

چیزی بگو، مثل بهار!
مثلا شکوفه‌کن،
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم…

یا رنگین کمان باش و
روحم را در آغوش بگیر؛

چیزی بگو،
فراتر از حرف باشد،
جانم را لمس کند!

چیزی بگو،
مثلا کنارت هستم…

تورگوت_اویار


نيلوفر:

“نگران نباش

مادامی که کودکان، گُل‌ها و پرنده‌ها وجود دارند، همه چیز به خوبی می‌گذرد”


ماريا:

به تلخ‌کامی از آن دلخوشم که می‌ماند
بسی فسانه‌ی شیرین به یادگار از من…

27شهریور روز شعر و ادب فارسی و روز بزرگداشت استاد شهریار گرامی باد🌹


بابک:

در آستانه‌ی در
به روح باران می‌ماندی،
ای طراوت محض

شکوه رحمت مطلق زِ چهره ات می‌تافت
به خنده گفتی:
تنها نبینمت
گفتم:
غم تو مانده و
شب‌های بی‌کران با من

#فریدون_مشیری


بابک:

مثل شبی دراز

با هر چه روزگار به من داد

با هر چه روزگار گرفت از من

مثل شبی دراز

در شط پاک زمزمه خویش می روم

با من ستاره ها

نجواگران زمزمه یی عاشقانه اند

و مثل ماهیان طلایی شهاب ها

در برکه های ساکت چشمم

سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند

همراه با تپیدن قلبم، پرنده ها

از بوته های شب زده پرواز می کنند

گل اسب های وحشی گندمزار

از مرگ عارفانه یک هدهد غریب

با آه دردناکی لب باز می کنند

با هر چه روزگار به من داد هیچ و هیچ

با هر چه روزگار گرفت از من

با کولبار یک شب بی ياد و خاطره

با کولبار یک شب پر سنگ اختران

تنها میان جاده نمناک می روم

مثل شبی دراز

مثل شبی که گمشده در او چراغ صبح

تا ساحل اذان خروسان

تا بوی میش ها

تا سنگلاخ مشرق بی باک می روم…

 

“منوچهر آتشی”


نيلوفر:

“Music Gives A Soul To The Universe,
Wings To The Mind,
Flight To The Imagination
And Life To Everything”

موسیقی
به جهان … روح
به ذهن … بال
به تخیل … پرواز
و به هر چیزی … زندگی
می بخشد.


مريم:

فرض که بعضی از اینجا دور،
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان
گرفته‌اند
با رؤیاهامان چه می‌کنند؟!

#سیدعلی_صالحی


مريم:

چنان به من نزدیکی
که اگر جایی نباشم، تو نیز نیستی
چنان نزدیکی
که دست‌های تو بر شانه‌ام
گویی دست‌های من‌اند
و هنگامی که تو چشم می‌بندی
منم که به خواب می‌روم

#پابلو_نرودا
#عشق_اول


شيوا:

_ هل معک أسلحة للقتل؟
+ معی‌حنينی يقتلنی

_ سلاحی برای کشتن به همراه داری؟
+ دل‌تنگی دارم، مرا می‌کُشد

#محمود_درویش


پريسا:

کار شاقی نکرده‌ام…
فقط به زانو در نیامده‌ام…
فقط تاریکی را …
از تکلم بیهودگی باز داشته‌ام…
دشوار نیست…
شما هم بگویید نور…
بگویید امید!
بگویید عشق!
آدمی …
چیزی شبیه بوی خوش باران است…

#سیدعلی_صالحی


پريسا:

🌾 زنان اگر مجبور شوند
روی دیوارهای زندان
آسمان آبی را نقاشی خواهند کرد.
اگر پارچه‌های زخم بندی
سوزانده شود،
پارچه‌های بیشتری خواهند بافت.
اگر خرمن‌ها نابود شوند،
بذرهای بیشتری خواهند پاشید.
آنجا که دری نیست،
زنان در خواهند ساخت
و آن را باز خواهند کرد
و از آن عبور خواهند کرد.
و به راه‌های جدید،
و زندگی‌های جدید،
گام خواهند نهاد . . .!
#کلاریسا_پینکولا_استس


پرواز:

💎
گاهی خوابت را می‌بینم
بی‌صدا
بی‌تصویر
مثلِ ماهی در آب‌های تاریک
که لب می‌زند و معلوم نیست
حباب‌ها کلمه‌اند،
یا بوسه‌هایی از دل‌تنگی …

توماس ترانسترومر


عليرضا:

خرم آن عاشق، که بیند آشکار
بامدادان طلعت نیکوی تو

فرخ آن بی‌دل، که یابد هر سحر
از گل گلزار عالم بوی تو

#عراقی

@konjefiroozeh💠


الهام:

عمريست كه ميگردم ميخانه به ميخانه،
تا با تو زنم يكدم پيمانه به پيمانه،

آتش زده بر جانم نارِ غمِ هجرانت،
ميسوزم و مي گردم كاشانه به كاشانه،

اندر طلب كويت گَردم منِ دلخسته،
آواره دگر گشتم ويرانه به ويرانه،

بگشا درِ ميخانه بر رويِ همه مستان،
مي از لبِ لعلت دِه مستانه به مستانه،

چشمم شده مَخمورِ آن نرگس جادويت،
ديگر چه تمنايي بر ساغر و پيمانه،

افتاده دلِ مستم در پيچ و خَمِ زلفت،
بستي به سرِ زلفت ديوانه به ديوانه،

گر تير زني، درزن ور جام بلا، دركش،
منّت كِشم از تيرت مردانه به مردانه،

با گردش چشمانت ديوانه شود جمعي،
راهيّ خرابات است فرزانه به فرزانه،

رهی معیری


نازي:

– می‌گن زمان یه نسبت ثابته، ولی من فهمیدم نیست. زمان با حال آدما نسبتی ثابت داره.

-یعنی چی؟

– یعنی اینکه وقتی حالت خوب باشه باد هم به گرد زمان نمی رسه، ولی وای اگر که رو به راه نباشی.

برشی از داستان‌ کوتاه #اسکله
به قلم: نازی تارقلی‌زاده


الهام:

وقتی میمانی و میبخشی،
فکر می کنند رفتن را بلد نیستی.
باید به آدم ها،
از دست دادن را متذکر شد.
آدم ها همیشه نمی مانند.
یک جا در را باز می کنند
و برای همیشه می روند…

#آنا_گاوالدا


صديقه:

عشقم چنان ربود که دنیا و آخرت
افتاد چون دو قطرهٔ اشک از نظر مرا

صائب تبریزی


نيلوفر:

Painting:
Never Alone
By: Sharon Cummings

هر دویِ ما
یک نفر را تنها گذاشتیم،
اول تو مرا
و سپس من خودم را…

ایلهان_برک

.


پرواز:

بهشتی که می‌گویند:
درخت دارد و رود و شراب،
شوقی در دلِ آدمِ تنهای امروز نمی‌اندازد!
اگر می‌خواستند ما ایمان بیاوریم
باید می‌گفتند‌:
سوگند به بهشت،
سرزمینی که در آن “دلتنگ” نمی‌شوی ..

“حسنا میرصنم”

 


نيلوفر:

بــه سفــر مــی‌روم، امــا
بــا بــال‌هــای زخــمی پــرنــده‌ای
کــه نــه بــه مقصــد مــی‌رســانــدم؛
نــه دوبــاره، بــه خــانــه . . .

رضا کاظمی

 


پرواز:

مردم اهمیت نمی دهند چقدر می دانید
تا زمانی که بدانند شما چقدر اهمیت
می دهید.

(به این اشاره داره که میزان دانش و تحصیلات ما مهم نیست، مهم اینه که چقدر به مردم و به آنچه اطراف ما میگذرد اهمیت می‌دهیم.)

ترجمه: نیلوفر