Press "Enter" to skip to content

1400

 


مریم:

خورشید را می دزدم
فقط برای تو!
می گذارم توی جیبم
تا فردا بزنم به موهایت
فردا به تو می گویم چقدر دوستت دارم!
فردا تو می فهمی
فردا تو هم مرا دوست خواهی داشت. می دانم!
آخ … فردا!
راستی چرا فردا نمی شود؟
این شب چقدر طول کشیده
چرا آفتاب نمی شود؟
یکی نیست بگوید خورشید کدام گوری رفته؟

شل_سیلور_استاین


مریم:

بی‌بی جانمان می‌گفت:
«به قاعده حرف بزن.
حرفِ دل، نان تنوری است؛
زود بیرون بیاید، خمیر است و وا می‌رود،
دیر بیرون بیاید، سوخته است.
وقت دارد حرفِ دل زدن.

تصدقت.»
#حامد_عسگری


بابک:

به مردی که یک پایش را از دست داده است،
گفتنِ اینکه کسانی هستند که هر دو پایشان را از دست داده اند،
تسلی دادن نیست بلکه دست انداختنش است؛
در درجه‌ی معینی از درماندگی و بیچارگی،
دیگر هر مقایسه‌ی کمّی، معنایش را از دست می‌دهد.

“گفت و گو با مرگ” / آرتور کوستلر


الهام:

برای کسی که از رنج روحی شدید در عذاب است، درد جسمانی تمامی مفهوم خود را از دست می‌دهد…!

#آرتور_شوپنهاور


پریسا:

ما همیشه اختیار اتفاقات اطرافمان را نداریم؛ اما همیشه اختیار دو چیز را داریم: اول، نحوه‌ی تفسیر چیزی که برایمان اتفاق می‌افتد؛ دوم: نحوه‌ی واکنشمان به آن اتفاق.

#مارک_منسن
#عشق_کافی_نیست


 

@nikfarjamphoto

دیانا:

به هر چمن رسیده ام، از تو نشان ندیده ام

تو در کجا شکفته ای، ای گل بی نظیر من؟

#حسین منزوی


مسعود:

کودکی‌هایم اتاقی ساده بود

قصه‌اي دور اجاقی ساده بود

شب که می ‌شد نقش‌ها جان می گرفت

روی سقف ما که طاقی ساده بود

می شدم پروانه، خوابم می‌پرید

خواب‌هایم اتفاقی ساده بود

زندگی دستی پر از پوچی نبود

بازی ما جفت و طاقی ساده بود

قهر میکردم به شوق آشتی

عشق‌هایم اشتیاقی ساده بود

ساده بودن عادتی مشکل نبود

سختی نان بود و باقی ساده بود

“قیصر امین پور”


مریم:

همیشه از موسیقی می‌ترسم چون نمی‌دانم قرار است مرا به کجا ببرد.

#کافکا


بهنام:

چشمهايت
با مهر
چنان آتش زد به دلم
كه اينك
به جرم آتش سوزي عمدي
تورا
به حبس ابد خويش
در آورده ام…


علیرضا:

«موهایت بارانِ من، کفِ دستانت بالین من، بازویت پلِ من، چشمانت دریایِ من، انتظارت عمرِ من، حضورت تولدِ من و نبودنت ‌از دست رفتنم بود…»

برشی از نامه‌ٔ #غسان‌کنفانی به #غادةالسمان

 


نغمه:

الو ! آقا؛ سلام ! فرصت که دارید
به حرف ساده ام وقت میگذارید

شنیدم از کلاغ بام خانه
کمی تب کرده اید و بی قرارید..

ندیدید آسمان سرخ چشمم
به دور از دیده هاتان سخت بارید..

خبر ازمنکه این پس کوچه ها را
به دنبال شما بودم ندارید؟

ندارد شکوه ای بهت نگاهم
که با معشوقه هاتان گل بکارید

الو ! آقا! سر اشکم سلامت
اگر همبستر معشوق و یارید..

فقط دارم سوالی دوست من را
به قدر آن زن همسایه دارید؟

آهان ! آقا ! دوباره یادم افتاد
دلی که برده بودید، پس بیارید..

(ن-پ)

 


الهام:

ای شعر ناب عالم! شیوایی مجسّم!
شاعر تویّى و من هم، گر میسرایم از توست

بیدار می‌نشینم تا جز تو را نبینم
خواب تو می‌گزینم تا لای لایم از توست

ای پنجۀ تو همراز با این شکسته تر ساز
بشنو که این غم آواز، در پرده هایم از توست

عشق تو پرگشوده ست وز خاطرم زدوده ست
پیش از تو هرچه بوده ست، من ابتدایم از توست

#حسین_منزوی


پریسا:


به زودی متوجه خواهی شد
که چه کلاهِ بزرگی سرت گذاشت این زندگی،
که هر روزت را به بهانه‌ی روز بهتر از تو ربود
و تو چه ساده لوح بودی که حرفش را باور کردی!
زندگیِ تو، همین امروز است …

بابک:

همه می‌دانند
همه می‌دانند
که من و تو از آن روزنه‌ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه‌ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می‌ترسند
همه می‌ترسند،
اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم

ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه‌ی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند…

“جاودانه فروغ”


بابک:

گفتم: سلام!
آمده‌ام تا دوباره بنویسمت
و هیزم کلمه ریختم آنجا

گفتم: می‌خواهم بدانم نون نامت
چه گونه بر تنور حس امروزم می‌چسبد
و‌امروز نبضم
چه انفجاری خواهد داشت
وقتی بگویم دوستت دارم…

می‌خواهم دوباره بچینمت
ای میوه‌ی رسیده‌ی کامل
ای اتفاق هر نفس افتادنی
ای گوشت شیرین خالص تابستان

می‌خواهم دوباره بخوانمت
تا دوباره خواندنت را
پرندگان مهاجر ترانه‌ی اشتیاق وطن کنند
و آسمان غروب پاییزی
یکسره کهکشانی از ترانه و پرواز شود

گفتم: سلام!
آمده‌ام تا دوباره بخوانم
شاید سطری شگفت
ناخوانده ماند، گلاویز حافظه‌ام شود
و بخواهد بداند که
خوانده بوده‌امش از این یا نه
و یا نوشته بوده‌امش اصلا؟
یا از پرنده‌ یی شنیده بوده‌امش.

سلام..! سلام..!
آمده‌ام تا دوباره حفظت کنم
بخوانمت،
شب
روز
بیداری
رویا
ای درس سخت ناآموختنیِ زیبا….

“منوچهر آتشی”


 


بهار را ببین…
دل نبند…
زیبایی ها را،
شاهد باش،
نه عاشق.
گل رز قرمز را،
در لحظه،
نفس بکش.
با چشمانت بنوش.
حیاتش را،
بودنش را،
با وجودت جذب کن.
به درون ببر.
و خود،
چون نور،
از حریر لطافت رز عبور کن.
بگو
“دوستت دارم”
نقطه.
و درین سکون،
درک آنرا،
درک لحظه را،
تا بهار سال بعد،
تا هزاران شکفتن،
تا بی نهایت هستی،
تا جاوید عشق،
با خود ببر!
دلنوشته و موبایلگرافی: نیلوفر


 

ای آیه ی شریفه ی صبر و قرارها
تفسیر ندبه خوانی چشم انتظارها

تا کی به یاد غربت آدینه های سرخ
با فال آمدن , بنشانم غبارها؟

حالا که دست های سیاهی به جام خون
غلتیده است در رگ و بند انارها….

_باید سکوت ممتد آیینه را شکست
در انعکاس خلوت آیینه دارها

آقا بیا که خنجر کینه نشسته است
در قلبهای کوچک و معصوم سارها

باشد که با صدای مسیحایی ات شبی
آهنگ زندگی بدمی روی تارها

حالا که هجمه های زمستان رسیده است
تنها بیا و معجزه کن در بهار ها

#سمیرا_یکه_تاز 🌹


 

“باید پارو نزد، وا داد
باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هر جا دلش خواست
به هر جا برد بدون
ساحل همون جاست”

موبایلگرافی: نیلوفر


بابک:

گرچه می‌گفتند و می‌گفتم
شب بلند و
زندگی در واپسينِ عمر کوتاه است!
اما در ضميرِ من، يقين فرياد می‌زد:
همتی کُن در صبوری،
صبح در راه است…

صبح در راه است، باور داشتم اين را
صبح، بر اسب سپيدش تند می‌تازد
وين شبِ شب، رنگ می‌بازد…

صبح می‌آيد و من،
در آينه موی سپيدم را
شانه خواهم کرد…
قصه‌ی بيدادِ شب را با سپيدِ صبحدم
افسانه خواهم کرد…

“نصرت رحمانی”


 

“زندگی درک همین اکنون است.”

موبایلگرافی: نیلوفر


نازی:

در فرهنگ فارسی اشعار و ابیاتی وجود دارند که به صورت ضرب المثل در آمده اند ولی مصرع اول آنها مشخص نیست و تنها مصرع دوم معروف شده. در ادامه تعدادی از مشهورترین این ابیات را برای شما قرار میدهیم.

گر دایره ی کوزه زگوهر سازند
از کوزه همان برون تراود که در اوست.
(بابا افضل)

با سیه دل چه سود گفتن وعظ
نرود میخ آهنین در سنگ
(سعدی)

هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست
(حافظ)

چنین است رسم سرای درشت
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
(فردوسی)

امیدوار بُوَد آدمی به خیر کسان
مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان
(سعدی)

صوفی نشود صافی ، تا در نکشد جامی
بسیار سفر باید ، تا پخته شود خامی
(سعدی)

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آن که گدا معتبر شود
(حافظ)

در محفل خود راه مده همچو منی را
افسرده دل افسرده کند انجمنی را
(قائم مقام)

مرو به هند و بیا با خدای خویش بساز
به هرکجا که روی آسمان همین رنگ است
(صائب اصفهانی)

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد
دیو چو بیرون رود فرشته در آید
(حافظ)

زلیخا مرد ازاین حسرت که یوسف گشته زندانی،
چراعاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی
(صائب اصفهانی)


مریم:


ای غنچهٔ دمیدهٔ من! یک دهن بخند
خورشیدِ من! ستارهِٔ من! باغِ من! بخند
افسرده خنده بر لبِ گُل پیشِ رویِ تو
ای خرمنِ شکوفه و گُل! ای چمن! بخند
ای گرم‌پویِ گرم‌تر از عطرِ گُل! برقص
ای خوب‌رویِ خوب‌تر از نسترن! بخند
تا خونِ نور در رگِ شب‌هایِ من دود،
یک لحظه، ای سپیدهِٔ سیمین بدن! بخند
ای خنده‌هایِ دلکشِ روشنگرت مرا
تنها ستاره‌هایِ شبِ زیستن! بخند
وی نازخندهٔ تو شکوفانده بر دلم
همچون بهار این‌همه باغِ سخن، بخند
#حسین_منزوی
#موبایلگرافی
پ‌.ن: آیا باد را می‌بینی؟

پریسا:

وقتی راه نمی روی…
نمی دوی …
زمین هم نمی خوری و این “زمین نخوردن” محصول سکون است نه مهارت.
وقتی که تصمیمی نمی گیری، کاری نمی کنی، اشتباه هم نمی کنی و این اشتباه نکردن محصول انفعال است نه انتخاب.

خوب بودن به این معنی نیست که درهای تجربه را بر خود ببندی و فقط پرهیز کنی، خوب بودن در انتخاب های ماست که معنا پیدا می کند و شکل می گیرد.
از جای برمی خیزم از حاشیه امن خودم خارج میشوم و با تجربه زندگی
زندگی را می آموزم…


 


به‏ انتها رسیده‏ ایم و این خود آغاز راهی دیگر است. بهار آمده است، خورشید گرم‏تر می‏ تابد، ابرهای تیره و سیاه تسلیم نسیم ملایم و مه ژرف آلود صبح‏گاهان می‏ شوند، شبنم‏ ها روی برگ‏ها تاب می‏ خورند و گل ها از خواب بیدار می‏ شوند.
زندگی لبخند میزند ، طبیعت تغییر می‏کند و دنیا پوست می‏ اندازد…
نوروزتان خجسته و نیک
@nikfarjamphoto

مریم:

پیش از پایان سال
مهمترين زنِ تاریخم بودی
و اکنون مهمترين زنْ
بعد از تولد این سال هستی
تو زنی هستی که او را با ساعت‌ها و روزها نمی‌شمارم.
تو زنی هستی ساخته شده از میوه‌ی شعر…
و از طلای رؤیاها…
تو زنی هستی که میلیون‌ها سال پیش…
در تنم سکنی گزیده بود…

#نزار_قباني


نیلوفر:

“هزار بهار طبیعت به یک بهار دل نمی ارزد….”

“نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید

آن صبح نخستین بهاری که به شادی،
می آورد از چلچله پیغام، شمایید

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما ، عشق شما ، بام شمایید

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود ؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

ایّام به دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید”

 

 


مریم:

اگر «زن» برای مرد گریه کند
حتما از ته قلبش دوستش دارد؛
امّا اگر «مرد» برای زن گریه کند
بر روی زمین مردی پیدا نمی‌شود
که مثل او دوستش بدارد.

#نزار_قبانی


الهام:


مریم:

 

کارت پستال تبریک عید نوروز دوره قاجار


اگر تو موسیقی بودی،
بی‌وقفه به تو گوش می‌سپردم
و اندوهم به شادی
بدل می‌شد.
آنا آخماتوا

موبایلگرافی: نیلوفر


مریم:


چیزی بگو
مثل بهار
مثلاً شکوفه کن
و یا ببار
مانند رحمتی بر درونم
یا رنگین‌کمان باش و روحم را در آغوش بگیر
چیزی بگو
که فراتر از حرف باشد
جانم را لمس کند
چیزی بگو
مثلاً «کنارت هستم»
#تورگوت_اویار
#موبایلگرافی

مریم:



نوروز منی تو
با جان نو خریده به دیدارت می‌دوم.
شکوفه‌های توام من
به شور میوه شدن
در هوای تو پر می‌کشم
تو طلسم آب شده در هوا، شش‌های مرا، تسخیر کرده‌ای
پرنده‌های توام
دام و رام توام
باروت توام
#شمس_لنگرودی
#موبایلگرافی

 


مریم:

آیا «بوسه» و «شعر» را زیسته‌ای؟
پس مرگ، چیزی از تو نخواهد گرفت.

#احلام_مستغانمی


مریم:


📷سال تحویل ۱۴۰۰، میدان آزادی، تهران
محمد برنو
فروردین ۱۴۰۰

علیرضا:

عجیب است!✍️🌹🎭

نمی دانم این عشق
از کجا سر درآورد
عجیب است
¬✍️🌹🎭
تمام غم و غصه های مرا
از دلم بْرد
عجیب است
✍️🌹🎭
چو شیری که گیرد
یکی برّه آهو به خیزی
بدرد گلو
✍️🌹🎭
به جنگل بَرَد،
باز گوشه بنشاندش خورد،
عجیب است
✍️🌹🎭
نه با چنگ و دندان
که با یالِ ابریشمین اش
به هنگام
✍️🌹🎭
مرا نیز او، سرانجام،
به غرّش درآورد،
عجیب است
✍️🌹🎭
ندیده است مرا کس،
چنین زار،
بی درد و درمان
✍️🌹🎭
چو شیری ز مادر،
هماره مرا گر، نیازَرد
عجیب است
✍️🌹🎭
نه چنگال تیزی،
نه جستی، نه خیزی،
توگویی مرا عشق او
✍️🌹🎭
به رویا ، به مثل همیشه ،
به سینه بیفشرد؛
عجیب است
✍️🌹🎭
چنین لُعبتی کس
نبیند بخواب،
هر از گاه بی تاب
✍️🌹🎭
به راهش سزد زنده ماند،
بماند و نمُرد،
عجیب است!ّ
✍️🌹🎭
دل شیر باید
نه چنگال تیزش درعشق،
عجب گو مدار
✍️🌹🎭
یکی چشمْ آهو،
دلی بُرد و برمن سپرد،
عجیب است!
✍️🌹🎭
محمود طیاری
رشت، اردیبهشت -1399.


شیوا:

تو را به روی زمین دیدم وشکفتم وگفتم که این فرشته برای من از بهشت رسیده🌹🍃 هوشنگ ابتهاج❤️

بابک:

من
هنوز
بعضی بادها که می‌آید
بی‌اختیار
ابرهایی را می‌بارم
که تو برایم
کشیده‌ای
گندمزاری را می‌رویم
که تو بر آن
وزیده‌ای

من
هنوز
بی‌اختیار
توام

 

(بهاریه)

کشان‌کشان خزان خزان
رقص کنان دوان دوان
وصله به روی زانوان‌
بوی بهار می‌رسد!

رَم چه کنی چو آهوان
ناز مکن، مرا بُشان*
بوسه از آن دوتا لبان
بوی بهار می‌رسد!

“بی تو خراب گشته جان
از خور و خواب گشته جان”
در بر من، بمان بمان
بوی بهار می‌رسد!

دف چه زنی بهای جان؟
دف دل من، به رایگان!
من بزنم تو هم بخوان
بوی بهار می‌رسد!

آن که زِ دَف، “دَدَف دَفان”
گفت و بمانــد لامکان،
راه نبرد کَز این دفان
بوی بهار می‌رسد!

پیرِ دوتا، همچو کمان!
خفته به نقشِ ابروان!
راست بشو، کز آن چَمان
بوی بهار می‌رسد!

گفته و رَسته، پَر زنان
جهان‌جهان، لَکان‌لَکان*
رفتم و آخرش همان:
بوی بهار می‌رسد!

 

لَکان‌لَکان: لَنگ‌لَنگان
بُشان: بریز، بیفشان
(در گویش طالقانی)

شعر: مسعود صمیمی هنرمند مجسمه ساز

 


حسن:

ﯾﮏ ﺩﻡ ﺑﯿﺎ ﺑﺎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﭽـــﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ
ﭼﺮﺧﯽ ﺑﺰﻥ ، ﻣﺴﺘﯽ ﻧﻤﺎ ، ﺩﻝ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﺭﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺗﺎ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﻭﺍﭘﺴﯿﻦ ﻋﺎﺷـــﻖ ﻧﺒﯿﻨﺪ ﺷﻮﺭ ﻭﺻﻞ
ﺩﺭ ﺁﺧﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﻓﻠﮏ ، ﭼﺮﺧﯽ ﺑﭽﺮﺧﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﻭﺻﻞ ﺗﻮ ﻫﻔﺖ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﻡ
ﺗﻮ ﺑﺎ ﺟﻤﺎﻝ هستی ات ، ﻣﯽ ﺭﺍ ﺑﺠﻮﺷﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺍﺯ ﺩﻝ ﮔﺮﯾﺰﺍﻧﻢ ﻣﮑـــــﻦ ، ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﺯﺍﺭﻡ ﻣﮑﻦ
ﺳﺎﻗﯽ ﺷﺮﺍﺑﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﯾﺰ ، ﻣﺴﺘﻢ ﺑﮕﺮﺩﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺍﺯ ﻓﺮﺵ ﮔﺮ ﻓﺎﺭﻍ ﺷﺪﻡ ﺑﺎ ﻋﺮﺵ ﺩﻣﺴﺎﺯﻡ ﻧﻤﺎ
ﺑﺮ ﺩﺍﺭ ﻓﺮﺵ ﻋﺮﺷﯿﺎﻥ ، ﻃﺮﺣﯽ ﺩﺭﺍﻧﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﮔﻔﺘﯽ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﺁﻣﺪﯼ ، ﺩﺭ ﻓﺼﻞ ﭘﺎﯾﺎﻥ ﺁﻣﺪﯼ
ﺑﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﻣﺴﺘـﺎﻧﻪ ﺍﺕ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻣﭙﯿﭽﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﻣﺎ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﯾﻢ ﺯﺍﺭ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻧﺪ
ﺑﺮ ﺧﺎﮎ ﭘﺎﮎ ﻋﺎﺷﻘﺎﻥ ، ﭼﺸﻤـــــﯽ ﺑﯿﺎﻧﺪﺍﺯ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺩﺭ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ ﺗﻠﺦ ﻣﺎ ، ﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﻏﻨﯿﻤﺖ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ
ﺑﺮ ﭘﯿﮑﺮ ﺧﻮﻧﯿﻦ ﻣﺎ ، ﺍﺷﮑـﯽ ﺑﯿﺎﻓﺸﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺍﯼ ﺟﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ ، ﺟﺎﻥ ﻫﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ ﺳﻮﺧﺘﻪ
ﺗﻦ ﻫﺎﯼ ﺗﻨﻬــــﺎ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻦ ، ﺟﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺴﻮﺯﺍﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ

ﺍﺯ ﻣﺤﺸﺮ ﺭﺿـــــﻮﺍﻧﯿﺖ ﺟﺎﻧﯽ ﺩﮔﺮ ﺩﺍﺭﻡ ﻃﻠﺐ
ﺍﯾﻦ ﺟﺎﻥ ﻣﺤﺰﻭﻥ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ، ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﻨﻮﺷﺎﻥ ﻭ ﺑﺮﻭ


علیرضا:

“درک زیبایی، معنای زخم را کوچک می‌کند.”
#م.طیاری


جمشید:


نیلوفر:

سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

بادت اندر شهریاری برقرار و بر دوام

سال خرم، فال نیکو، مال وافر، حال خوش

اصل ثابت، نسل باقی، تخت عالی، بخت رام

حافظ

 


نیلوفر:

شکوفه در شکوفه پیچیده ست،
و این آغاز فصل بهار است…

فروغ فرخزاد

 


علیرضا:

دیتیل از نقاشی ندا

 


مریم:

شمس در جواب مولانا که می‌پرسد: پس زخم‌هایمان چه می‌شود؟
می‌گوید: نور از همین زخم‌ها وارد می‌شود.


ریحانه:

گشت گرداگرد مهر تابناک ، ایران زمین / روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان ، ای تو گرداننده ی مهر و سپر / برترینش کن برایم این زمان و این زمین . . .


 

بابک:


🔶🔹 او خانه‌دار است ، کار نمی‌ کند
هنرمند این اثر دانش‌آموز کلاس نهم به نام «آجونات سیندهو وینایالا» از کرالا هندوستان است، آجونات همواره از پدر می‌شنید که درباره همسر خود (مادر آجونات) می‌گوید:
«او خانه‌دار است ، کار نمی‌کند»
او همواره از این نحوه معرفی مادر حیرت می‌کرد، زیرا هرگز مادرش را بیکار ندیده بود.
وی این نقاشی را کشید تا زحمات بی‌پایان مادرش را نشان دهد، و نقاشی را به معلمش نشان داد
معلم ، نقاشی را به دفتر ایالتی فرستاد ، نقاشی وی در آن مرکز برای جلد “سند بودجه جنسیتی” سال ۲۱-۲۰ انتخاب شد.
کار خانگی زنان ارزش افزوده اقتصادی قابل توجهی برای دولت‌ ها دارد که هرگز محاسبه نشده و زنان خانه دار اغلب به عنوان مصرف کننده و بیکار لحاظ می شوند؛ زایش، پرورش و مراقبت تمام وقت از نیروی کار آینده مهمترین بخش کار اقتصادی زنان خانه دار است که توسط ساختار و سیستم عامدانه فراموش میشود و زنان نه تنها دستمزدی بابت آن دریافت نمی کنند، بلکه گاهی به عنوان بیکار، تحقیر و سرزنش هم می‌شوند!

 

مریم:

امروز بوسه‌های تو یادم آمد
در این زمین زیبای بیگانه
و کاکل کوتاه موهایت
کوتاه؟ یا بلند؟

یا فرق بازشده از وسط؟

و دستهایت
و شانه‌هایت
و آن مورب نورانی از چشمهایت
چیزی میان مشکی و عسل و خرمایی
بی جنس؟
انگار با تمامی جنسیت‌ها
اینها تمام حافظه من نیست
تنها اشاره‌‌ای از فاصله‌هاست
مجموعه‌‌ی فاصله‌ها یادهای توست

آیا تو یک نفری؟
یا مجموعه نفراتی؟
یا ترکیبی از اشاره‌های سراسر تصادفی!
از چهره‌های عزیزی هستی که می‌شناخته‌ام؟
آیا تو کودکی من هستی؟
یا پیری‌ام؟
من اگر زن بودم
آیا تو می‌شدم ؟

امروز
از تخت سینه‌ام، دستی، دریچه‌ی مخفی را آهسته باز کرد
در من، تو را بیدار کردند.
– ای کاش در من همیشه تو را بیدار می‌کردند.

#رضا_براهنی


پریسا:

آخرش یک نفر از راه می‌رسد که بودنش جبرانِ تمامِ نبودن‌هاست،
جبرانِ تمامِ بی‌انصافی‌ها و شکستن‌ها…
یکی که با جادوی حضورش، دنیای تو را متحول می‌کند.
جوری تو را می‌بیند که هیچکس ندیده،
جوری تو را می‌شنود که هیچکس نشنیده،
و جوری روحِ خسته‌ی تو را از عشق و محبت اشباع می‌کند؛ که با وجود او، دیگر نه آرزویی می‌مانَد برای نرسیدن و نه حسرت و اندوهی برای خوردن…
بعضی آدم‌ها، خودِ معجزه‌اند.
انگار آمده‌اند تا تو مزه‌ی خوشبختی را بچشی،
آمده‌اند تا دلیلِ آرامش و لبخندِ تو باشند،
آمده‌اند که زندگی کنی…

#نرگس_صرافیان_طوفان

 


نازی:

بهاری می‌شوم!

آرام آرام زیر نم‌نم باران قدم می‌زنم.
آهنگ کازابلانکا در گوشم می‌خواند.
زمین خیس است و سبزه‌ها رو به آسمون با ملودی ترد باران، می‌رقصند.
نگاهم به شاخه‌ی درختی گره می‌خورد که چطور به مهر و شاید؛ دردی جانسوز، بچگانی خرد را به انتظار نشسته.
با دقت اطرافم را زیر نظر دارم. گلهای ریز سپید لا‌به‌لای سبزه‌های نوپا، در گوشه و کنار، چتر خود را باز کرده و شادی می‌پراکنند و نوید می‌دهند: مادر زمین به رستاخیز سبزش، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود…
پرنده‌ها انگار، دوباره با شهرم آشتی کرده‌اند.
بوی عید می‌آید.
حال من خوبست.
برای لحظه‌ای چشمانم را می‌بندم و عطر حضورت قلبم را لبریز می‌کند.
می‌خندم و زیر لب می‌گویم: همپای شادی‌ام باش که بی تو، هیچ رستاخیزی را نخواهم.

حلول بهار؛ سبز!🌱

 


نرم نرمک می‌رسد اینک #بهار.🌱


موبایلگرافی: نازی


 

شب ها
شجاع ترين آدمِ دنيا هم
ساعت ها به حرفهايى فكر ميكند كه هيچوقت جراتِ زدنش را ندارد!
#علي_قاضي_نظام
#موبایلگرافی: پریسا


نیلوفر:

برآمد باد صبح و بوی نوروز
به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال
همایون بادت این روز و همه روز

سعدی


مازیار:

ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی‌پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی‌بینی به‌ جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می‌باید تُهیست‌
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای‌ دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
. . .
(فریدون مشیری)


نیلوفر:

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


سمیرا:

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ


نیلوفر:

دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش

وز شما پنهان نشاید کرد سر می فروش

گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمان سخت‌کوش

وان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوش

با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام

نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش

تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی

گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

حافظ

 

عکس: علیرضا

 


هدیه ی نوروزی من بمناسبت عبور از این سال عجیب وغریب و با آرزوی سالی پر از سلامتی و خبرهای آنچنانی———————————بیجار—کردستان

طرح: جمشید


نازی:

و نوروز، فرصتی است برای نو شدن از پس عبور از پیچ و خم‌های عجیب سال پشت سر.
و نوروز فرصتی است برای دوباره‌هایی شیرین که شاید در غبار روزمرگی‌های پر مشغله گم شده‌ بودند.
و نوروز روز نو شدن اصل حال و احوال است تا شاید شادمان از خویش برون آییم و به خویش بپیوندیم به مبارکی و سرسبزی که احسن الحال را دریابیم در شکفتنی فرخنده به راه سبزینگی.

 

 


 

“بهار در راه است
ای آفتاب گمشده گل بکار”

موبایلگرافی: نیلوفر


بابک:

آهنگ ها تنهایی را
تسکین می دهند؛ اما تسکینِ تنهایی، تسکینِ درد نیست.

#نادر_ابراهیمی


شیوا:

برای کسی که موسیقی در جان اوست، همه‌چیز موسیقی است، هر نوع نوسانی و هر نوع تپش و ضربه‌ای برای او موسیقی است، و او در تاریکی شب که باد سوت می‌زند و در روشنایی روز که آفتاب می‌تابد موسیقی را می‌جوید و می‌شنود….

 

🖊ژان کریستوف


الهام:

یک صبح به بام آی و
ز رخ پرده برانداز

آوازه به عالم زن و
خورشید برانداز

#محتشم_کاشانی


پریسا:

فکر تو
مثل اسبی که باد را پاره می کند
چهار نعل در من
صابر ابر

الهام:

تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استاده‌ام تا بسوزم تمام

تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت

#سعدی


داریوش:

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز و تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

چنگ در پرده همین می‌دهدت پند ولی

وعظت آن گاه کند سود که قابل باشی

در چمن هر ورقی دفتر حالی دگر است

حیف باشد که ز کار همه غافل باشی

نقد عمرت ببرد غصه دنیا به گزاف

گر شب و روز در این قصه مشکل باشی

گر چه راهیست پر از بیم ز ما تا بر دوست

رفتن آسان بود ار واقف منزل باشی

حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد

صید آن شاهد مطبوع شمایل باشی

 


یگانه:

نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید!
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید!
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردنده ی آرام شمایید!
خورشید گر از بام فلک عشق فشاند،
خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!
عشق از نفس گرم شما تازه کند جان
افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!
هم آینه ی مهر و هم آتشکده ی عشق،
هم صاعقه ی خشم ِ بهنگام شمایید!
امروز اگر می چمد ابلیس، غمی نیست
در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!
گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است،
در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید

ایّام ز دیدار شمایند مبارک
نوروز بمانید که ایّام شمایید!

حضرت مولانا


نازی:

برای انهدام یک تمدن ۳ چیز لازم است:

خانواده
نظام آموزشی
الگوها

برای اولی منزلت زن را باید شکست،
دومی منزلت معلم
برای سومی منزلت بزرگان و اسطوره ها …

👤 جبران خلیل جبران


شیوا:

در آینه بندان پریخانه‌ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی

بینی که دری از تو به روی توگشایند
هر در که براین خانه‌ی آیینه گشایی

#هوشنگ_ابتهاج


الهام:

 

‏ناگهان پیدا شو
دست به سوی ما دراز کن و نجاتمان بده.

#ژاک_پره‌ور


مریم:

 

در شهر
طبیبی ست
که داند همه رنجی

او نیز ندانست که مجروح چه تیریم!

#اوحدی_مراغه‌ای


مریم:

می‌گویند که درد
آدم‌ها را به هم نزدیک می‌کند
به من بگو
کدام‌مان شاد هستیم
که این‌همه از هم دور مانده‌ایم؟

• اوغوز آتای
• ترجمه‌ی سیامک تقی‌زاده


پریسا:

يک صبح بيدار می شويم
و می بينيم که باران تند می بارد
نه بر گياهان و کشتزارن و پنجره ها

باران می بارد
نه بر استخوان خسته ی کوه،
يا گلدان، يا پرنده های نشسته روی سيم برق

يک صبح با صدای بارانی که تند می بارد
بارانی که نمی بارد بر چتر،

بيدار می شويم
و می بينيم باران قطره قطره می ريزد
بر دکه ی روزنامه فروشی
و کلمات خون و خونريزی
با هر قطره ی باران از روزنامه
قطره قطره می چکد
قطره قطره می ريزد …

#بيژن_نجدی


پریسا:

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است
گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود.
قیصر امین پور


بابک:

به “دوست داشتنت” متهمم
به این جرم افتخار می‌کنم
و به فراموش نکردنت…!

و آرزویم این است
که مجازاتم
حبسِ ابد در گردشِ خونِ تو باشد…

“غاده السمان”


مریم:

اگر روزی خواستی گریه کنی
مرا صدا بزن
قول نمی دهم بتوانم بخندانمت
ولی می توانم با تو بگریم

اگر روزی برآن شدی که بگریزی
در این که مرا صدا بزنی
هیچ درنگ مکن
قول نمی دهم از تو بخواهم که بمانی
ولی می توانم با تو بگریزم

اگر روزی نمی خواستی با کسی سخنی بگویی مرا صدا بزن
تا با هم سکوت کنیم.

ولی اگر روزی مرا صدا زدی
و من پاسخت ندادم
به نزد من بشتاب
زیرا قطعاً من به تو نیاز خواهم داشت

#گابریل_گارسیا_مارکز


علیرضا:

نه صدای آبی جویی
نه آرامیِ گفت‌وگویی
آدمی
تنهایی بزرگی‌ست
از این‌همه‌ست که گاهی گریه‌اش می‌گیرد
و اندوهش را به آسمان می‌سپارد
گاهی که می‌بیند آسمان
با ابرهای سیاهی که دارد
شانه‌ای برای گریستن ندارد
آسمان
تنهاییِ بزرگی‌ست

“علی عبدالرضایی”


پریسا:

عشق یعنی
در میان صد هزاران مثنوی
بوی یک “تک بیت”
ناگه مست و مدهوشت کند…
#موبایلگرافی


نیلوفر:

زني را مي شناسم من
که شوق بال و پر دارد…

زنی را میشناسم من،
سرود عشق مي خواند…

نگاهش ساده و تنهاست
صدايش خسته و محزون
اميدش در ته فرداست

زني آبستن درد است
زني نوزاد غم دارد

زني با تار تنهايي
لباس تور مي بافد

زني در کنج تاريکي
نماز نور مي خواند

زني را مي شناسم من
که مي ميرد ز يک تحقير
ولي آواز مي خواند
که اين است بازي تقدير

زني با فقر مي سازد
زني با اشک مي خوابد
زني با حسرت و حيرت
گناهش را نمي داند

زني واريس پايش را
زني درد نهانش را
ز مردم مي کند مخفي
که يک باره نگويندش
چه بد بختي چه بد بختي

زني را مي شناسم من
که شعرش بوي غم دارد
ولي مي خندد و گويد
که دنيا پيچ و خم دارد

زني را مي شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه مي خواند
اگر چه درد جانکاهي
درون سينه اش دارد

زني مي ترسد از رفتن
که او شمعي ست در خانه
اگر بيرون رود از در
چه تاريک است اين خانه

زني شرمنده از کودک
کنار سفره ي خالي
که اي طفلم بخواب امشب
بخواب آري
و من تکرار خواهم کرد
سرود لايي لالايي

زني آواز مي خواند
زني خاموش مي ماند
زني حتي شبانگاهان
ميان کوچه مي ماند

زني در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است

سراغش را که مي گيرد
نمي دانم؟
شبي در بستري کوچک
زني آهسته مي ميرد

زني را مي شناسم من…

فریبا شش بلوکی


بابک:

شَرف هر عاشقی،
بِقَدر معشوق اوست.
معشوقِ هر که لطیف‌‌تر و ظریف‌‌تر و شریفْ جوهرتر،
عاشقِ او عزیزتر.

“فیه‌مافیه” / مولانا

 


مریم:

دمکراسی این نیست
که مرد نظرش را
درباره سیاست بگوید
و کسی به او اعتراض نکند
دمکراسی آن است
که زن
نظرش را درباره عشق بگوید
و کسی او را نکشد

سعاد الصباح