Press "Enter" to skip to content

و ندایی که به من می گوید…

0

خیابانِ این روزها ، حالِ عجیبی دارد…
خبری از بساطِ دست فروش ها نیست ، کسی هفت سین و ماهی گلی و سنبل نمی فروشد ، خبر از سبزه های تازه و سرشار ، خبر از هیچ هیاهویی نیست…
این روزها “قرنطینه” حرفِ اول و آخر را می زند و بس!
این اسفند را نمی شناسم؛ انگار تمامِ هیجانِ اسفند را در سالهایی دور از امروز جا گذاشته ام…
در به در دنبالش می گردم و پیدا نمی شود…
“بوی عیدی” فرهاد مهراد را گوش می دادم و دلتنگ تر شدم…
گذرِ ذهنم به این شعر استاد شفیعی کدکنی افتاد و بغض کردم ؛ “چو از این کویرِ وحشت به سلامتی گذشتی ، به شکوفه ها ، به باران ، برسان سلام ما را…”
کاش زمان را می گذاشتیم روی دورِ تند ؛
می رسیدیم به یک روزِ حتی عادی و معمولی!
نه عید ، نه بهآر و نه حتی برف و باران ؛ یک روزِ ساده که حالِ خیابانها خوب باشد ، آدمها پر از شوق و انگیزه قدم بزنند و با صدای بلند بخندند …
یک روز که آهنگها ، شعرها ، فیلم و کتابها ؛ عمیق تر به دلت بنشینند ، یک روز که فقط خبرهای خوب بشنوی ، به چیزهای خوب فکر کنی و خبر از هیچ دلهره و آمارِ تلخی نباشد…
“و ندایی که به من می گوید : گرچه شب تاریک است،
دل قوی دار! سحر نزدیک است…”

|#فاطمه_پنبه_کار|

اشتراک متن: پرواز میرزایی

 

نقاشی: علیرضا طیاری

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.