Press "Enter" to skip to content

خلوتِ حضور

5

چو زُلفِ پریشان ت
نمانده مرا
جز پریشانی
کجاست
شمعِ محفلِ اُنس؟
صفایی ندارد صبوحی
بی حضورِ یار
یار،قصّه ی ناتمام
جاده ی بی پایان،راهِ بی مقصد
سوالِ بی جواب

کجاست یار؟
بر بسیطِ روزگار
یا پستویِ اندرون
یا همهمه ی اوهام
کجاست او؟
بر وهمِ رنگین در آویزم
یا تندیسِ خشک عقل؟

چه توان کرد
با طوفانِ سودا ،و دلِ شیدا؟

برگردبه قلّه ی قاف
عقابِ خسته بال
حذر از مزبله
که عُمرِ زاغ دارد و،نشءی لذت
نصیبت نبود جز نقاب!

عرقِ جبین
توشه ی راهت، و
روغنِ چراغ ت

بسوز وبساز
برمصطبه ی اُنس
خلوتِ حضور
نمانده مرا
جز خود و، خدایِ خود
۴۴/۵/۱۰
آنه محمد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.