Press "Enter" to skip to content

تی به ره کشته ی کلزاد

0

 

یکی بی یکی نبی غیر از خدا هیچکس نبی

مرد جوانی بود به اسم کلزاد که از قضا پسریکی از خان های طوایف بختیاری بود، ایلش را بنا به دلایلی ترک می کند و به ایل دیگری می رود و دستیارخان آن ایل میشود ولی کسی آنجا نمیداند که او پسر خان ایل دیگر است.

خلاصه بعد از مدتی که میگذرد کلزاد عاشق دختر خان ایلی که کار میکرد، میشود و دختر که اسمش تی به ره(یعنی چشم به راه) (واقعا چه اسمه قشنگی! نه؟)بود، هم عاشق کلزاد میشود.

ولی وقتی خان از موضوع خبر دار میشودکلزاد رو زندانی میکنه ومیخواهد دخترش را به عقد دیگری در بیارورد. ولی شب عروسی دوست کلزاد او را از زندان ازاد میکند و کلزاد دختر را از حجله اش میدزدد و سه نفری فرار میکنند و خان که میفهمد با افرادش و داماد میروند دنبالشان و کلزاد و دختر خان هم میزنند به کوه، خان محاصرشان میکند و میگه اگه بیایید بیرون کاریتون نداریم ولی آنها نمیایند و خان هم شروع میکند طرفشان تیر اندازی و دختر به کلزاد میگوید: تفنگتو بده من و در و تفنگ یه تیر میگذارد و میگوید:اگه بر نگشتی من خودمو با همین یه تیر میکشم و از بالا کوه میندازم تو رودخونه و کلزاد هم میگه منتظرم بمون و میرود. کمک دوستش که به اوشلیک میکردند ولی دوستش را میکشند کلزاد هم بعد کلی گریه برای رفیقش بر میگرده سراغ تی به ره ولی پیداش نمیکند و وقتی از گشتن به دنبال تی به ره ناامید میشود و از دست خان فرار میکند با فکر اینکه تی به ره خودش را کشته برمیگردد طایفه خودش و مردم طایفه هم میگویند پدرت مرده و خان جدید هستی و وقتی از بابت تی به ره کاملا ناامید میشود. ازدواج میکند و بچه دار میشود و بعدها وقتی پیر میشود. یک سال که ایل میخواست کوچ کند. کلزاد بر اساس رسمی که داشتند میگوید: منو بذارید تو غارو اب و غذای کافی هم برام بذارید و برید چون نمیخوام حرکت ایل رو کند کنم.
مردم ایل مخالفت میکنند که خان رو نمیشود گذاشت و رفت ولی کلزاد راضیشان میکند و آنها میروند و ایل کوچ میکند و کلزاد تنها توی غار می ماند تا ایل برای قشلاق برگردند

یکی از همان شبهایی که توی غار تنها نشسته صدای پیرزنی را میشنود و از غار میاد بیرون و او را میبیند و به او میگوید: این وقت شب تنها اینجا چیکار میکنی پیرزن میگه راه رو گم کردم و گشنم
کلزاد میگوید: من توی این غار تنهام بیا با من تا چیزی بت بدم بخوری
پیرزن هم همراهش میرود

پیرزن از کلزاد در مورد زندگیش میپرسد و کلزاد هم زندگیش را از رفتن از ایل و آشنایی با تی به ره و عشقش به تی به ره و خلاصه کل زندگیش را برای پیرزن تعریف میکند و همینطور که کلزاد خاطراتش را تعریف میکرد. کلزاد و پیرزن شروع میکنند به کندن کوه تا راه آب رو برای ایل وقتی که بر میگردند باز کنند که ایل تشنه نمانند و وقتی راه آب باز میشود دیگه به برگشتن ایل هم چیزی باقی نمانده بود و کلزاد هم کل زندگیش را برای پیرزن تعریف کرده بود.

وقتی راه آب باز میشود و آب جاری میشود. کلزاد و پیرزن از خوشحالی میروند زیر آب و شادی میکنند ولی پیرزن سرما میخورد و حالش بدتر میشود تا اینکه در حال مرگ به کلزاد میگوید: انگار دیگه وقت رفتنه و از اینکه تونستم این مدت با تو توی غار زندگی کنم واقعا خوشحالم

کلزاد بالای سر پیرزن میشیند و میگوید: ای پیرزن من همه ی داستان زندگیمو برات تعریف کردم ولی تو هیچی از خودت برام نگفتی حالا من رو سنگ قبرت چی بنویسم؟

پیرزن یک جمله میگوید و میمیرد

پیرزن می گوید:روی سنگ قبرم بنویس: (تی به ره کشته ی کلزاد)

کلزاد وقتی میفهمد تی به ره زنده مانده و این پیرزن همان تی به ره خودش است او را خاک میکند و بالای کوه به عصایش تکیه میدهد و به آب که از کوه جاری شده خیره میماند و ایل وقتی میرسند و آب راجاری میبینند خیلی خوشحال میشوند و دنبال خان میگردند و نوه ی کلزاد داد میزند اوناهاش بابابزرگ بالای کوه ایستاده پسرش هم میگه ببینید چطور آب را راه انداخته و با صلابت بالای کوه ایستاده وهمه به طرف خان میروند ولی وقتی تکانش میدهند، میبینند تکیه زده به عصایش و مرده بله کلزاد هم با تی به رهش میمیرد.
(عشق و دوست داشتن پایدار است!…)

اشتراک متن و ترانه از: بانو قهرمانی

دانلود ترانه

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.