Press "Enter" to skip to content

شعري از سمیرا یکه‌تاز

0

و پرید از بغل خواب زمان با هق هق/
آنکه آرامش او را زده بر هم پس کیست/
جنگ یعنی که سه تا عقربه ی ساعت هم/
روز و شب شعر ببافند که دلدارت نیست/

جنگ یعنی که تو را در وسط خاطره ها
صفحه ی قرمز تقویم بریزد بر هم
یا که یک جمعه دو پای تو بماند در شعر
بغض هم گل ندهد ,آب شوی کم کم کم

بوی مردار پراکنده شود در خانه
و غزل محو شود لای کتابی کهنه
جای لبخند تو را گریه بگیرد هرروز
شادی ات قاب شود پشت نقابی کهنه

* * *

چشمت آغازگر شورش بی پایان بود
فاتح جنگ تو بودی و غنائم مادام
خنده ات سردترین اسلحه ی تاریخی
شانه ات سختترین چوبه ی سخت اعدام

* * *

جنگ یعنی که تو را دوره کند اشعارش
و ببینی همه ابیات به پایان رفته
جنگ یعنی که تو را حبس ابد می خواهد
آنکه آرام از این خانه ی ویران رفته….

شعر از: سمیرا یکه تاز

عکس از: عليرضا طياري

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.