Press "Enter" to skip to content

امروز و ما و چوپان و گله‌‌‌اش..

0

حوالی شهر، جایی که روزی از مزرعه و سبزی و برکت،سرشار بود و امروز خبری از آن شورِ مردمان‌ش نبود.
چوپان دلخسته،وقتی چشم‌ش به ما افتاد، انگار مدّت‌ها بود با کسی درددل نکرده بود.
از غم زمانه گفت و غم نان….
از درد‌هایی که بر دل‌ش نشاندند و خم به ابرو نیاوردند.
از گَله‌ای که به زودی ناچار به فروش تک‌تک آن‌ها خواهند شد..
گله‌ای پر از بره‌های ریز و درشت ..
چنان معصوم و دوست‌داشتنی که شرم بر پیشانی بعضی باید بنشاند..
از خطرهایی که هر روز در بیابان گریبانگیر آن‌هاست..
سگ‌های ولگردی که بارها به گله و چوپان حمله کرده‌اند..
بعد از هر جمله از درد دل‌ش،مظلومانه می‌گفت:«چیکار کنم آخه؟؟؟!!!🙁» چشم چوپان چقدر خسته بود..
خستگی از درد زمانه انگار تا عمق وجودش رفته بود…
بعد از اینکه کمی تخلیه شد از گفتن دردهای زمانه، باورم نشد که لبخندی زد و با مِهری سرشار به سوی گله‌اش رفت و به کمک بره‌کوچولویی شتافت که به کمک او نیاز داشت…
فکر می‌کنم به عشق وجود آن موجودات بی‌گناه،غم‌هایش را فراموش کرد. و دوباره زندگی را با تمام مشکلات در بین آن‌ها عاشقانه در بغل گرفت…
کابوس هرشب‌ش شده بود روزی،، نبودن آن‌ها…..

متن و عکس: مرضیه نوشاد از اصفهان.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.